بازگشت

 

 

خلاصه کتاب حاجی بابای اصفهانی

 

فصل سی و ششم تا چهل ویکم ماجرای واقعی یوسف ارمنی را بخوانید

این داستان در بسیاری از مدارک تاریخی دیگرنیز نقل شده است

 

نسخه انگلیسی

 

 

نقدکتاب

 

 

دیباچه

 

  :مقدمه جمالزاده

 

    برای طبع جدید کتاب حاج بابای اصفهانی , چاپ کلکته سال 1924 را اساس کار قرار دادم و متوجه شدم اولین ترجمه آن بوسیله کلنل فلات قنسول سابق انگلیس در کرمان , در سال 1905 میلادی در کلکته و دومین بار در سال 1924 به چاپ رسیده است.

 

این کتاب وضعیت اجتماعی ایران را  در 180 سال پیش  توصیف میکند . بعد از ترجمه رباعیات خیام  هیچ کتاب انگلیسی  به اندازه  سرگذشت حاجی بابای اصفهانی  ایران و ایرانی را بر سر زبان اروپائیان نینداخته است . جیمز موریه به مدت 7 سال در ایران زندگی کرده و دو سفرنامه از سالهای 1808 تا 1809  و از  1810 تا 1816 دارد . موریه  یهودی بوده و در ترکیه  بزرگ شده  و مدت زیادی در ایران اقامت  داشته . گوبینوی  فرانسوی  بعد از موریه , داستانهای آسیایی از جمله ایران را نوشته است .

 

جیمز موریه در مقدمه کتاب نوشته ,  یک ایرانی را بنام حاجی بابا در ترکیه ملاقات کردم و همینکه نام او را شنیدم  شناختم . میدانستم با اولین سفیری که از ایران به لندن فرستادند حاج بابا به سمت منشیگری به همراهش آمده بود و بعد از آن در مقامی عالی یا عادی بوده و سرد و گرم روزگار را چشیده و عاقبت به نام کارپردازی از جانب شاه به دربار عثمانی فرستاده شد .

 

   این شخص ( حاجی بابا ) بیمار بوده و جیمز موریه او را معالجه می کند و حاجی  برای قدر شناسی  هدیه ای به موریه میدهد  و میگوید مدتی است که مواجب  دولت  ایران به  من  نرسیده , می دانم  شما انگلیسیها چشمتان به پول نیست چیزی دارم که شاید برایتان جالب باشد . میدانم که شما از حالات و کیفیات ممالک و اقوام یادداشت برمیدارید و در وطن خود , آن را منتشر می کنید  و من  از  شما  تقلید  کردم  و در مدتی  که  در استانبول بودم سرگذشت خودم را نوشتم . هرچند مردی گمنام هستم  ولی چون شامل وقایعی است که اگر در فرنگستان منتشر شود تاثیری بزرگ می بخشد  آن را به شما می دهم . این نکته  لازم به  ذکر است که  مستشرقین  و رمان  نویسان برای اینکه مطالب کتاب ,  برای خواننده  واقعی  و باور کردنی شود , معمولا  از این فوت و فن  رمان نویسی  استفاده می کردند  که مثلا  مطالب کتاب  به طرز  خاصی  بدست آنها رسیده است , مثلا کاغذ  پاره هایی از پیر زنی  بدستشان رسیده .ایرانیان کمتر متوجه  چنین نکاتی هستند . ممکن است جیمز موریه خود  این کتاب را نوشته باشد و بعلت مدت طولانی اقامتش در ایران و هوش سرشار و کنجکاوی او , چیزی دور از ذهن نمی باشد . به احتمال زیاد جیمز موریه با میرزا بابا نامی  از جوانانی که عباس میرزا  برای تحصیل علم و فنون به انگلستان  فرستاده بود آشنا شده و اسم او را به کتاب  خود داده است . البته یافته هایی  در دست است که  برادر زاده  موریه و پسرش , حاجی بابا  نام داشتند . بعضی  از وقایعی  که  در کتاب آمده  اساس تاریخی ندارد  و پرداخته ذهن اوست مثل اسیر شدن ملک الشعرا به دست ترکمنها .

 

موریه ایران و ایرانی را دوست می داشته  ,چنانچه در مقدمه حاجی بابا نوشته : "ایران چه ایرانی – پایگاه افسانه ای جاه و جلال خاور زمین, جایگاه شعرای گل و بلبل – گهواره مردی و مردمی سرچشمه  پاک رسوم  اهالی  مشرق زمین . در دنیا مردمی مانند ایران با مهر اخلاق دیرینه مختوم و با فطرت آداب قدیمه مفطور نیست و حتی این صفت در سیمای ایشان نیز هست .

 

موریه در سفرنامه خود در باره ایرانیان میگوید : ایرانیان تمام صفات لازم را برای اینکه سپاهیان خوبی باشند  دارا هستند . فعالند و از خستگی نمی ترسند و کار کشته اند و برای جانفشانی حاضرند و از رشادت و شجاعت خوششان می آید و بزرگترین آرزویشان اینست که بگویند رشیدند .

 

زیرکی و هوشیاری در طبیعت آنهاست . موریه معایب  اخلاقی ما را نشان نداده  و می توان گفت ته قلب خود  به ما بی علاقه و مهر نبوده است .

 

 

 

             فصل اول               در ولاد ت و پرورش حاجی بابا

 

 

 

پدرم کربلائی حسن از مشهورترین دلاکهای شهر اصفهان بود  و 17 ساله بود که با دختری ازدواج کرد  ولی چون  زنش نازا بود قید او را زد  . چون پدرم در تیغ اندازی مشهور  بود و مشتریان خاص از بازرگانان داشت  ,  پس از 20 سال کار توانست به دم و دستگاه خود وسعت بیشتری دهد ودختر صراف توانگری را گرفت و بعد از آن عازم کربلا شد و زن تازه اش را به همراه برد و من در آن راه از عدم به وجود قدم نهادم . مرا حاجی نام نهادند و این نام مایه عزت و احترامم گردید .  در دکان پدرم شاگردی می کردم وآخوندی از مشتریان پدرم به من درس و مشقی یاد داد و بعد  دو  سال کوره سوادی پیدا کردم  .  در شانزده سالگی در کار  تیغ اندازی  و دلاکی متبحر  شدم . در کنار دکان پدرم کاروانسرای شاهی بود ,محل رفت و آمد خلق و من بخاطر خوشمزگی و حاضر جوابی انعامی می گرفتم . در میان مشتریان  پدرم بازرگانی بود بنام عثمان آغا از اها لی بغداد که مصاحبت مرا خوش می داشت . و چون سرزمینهای دیگر را گشته بود برایم از سرزمینهایی  که دیده بود با آب و تاب تعریف می کرد و کم کم آرزوی مسافرت با او در من شدت گرفت و زمانیکه مسافرتی برایش پیش  آمد و محرری لازم داشت با اکراه پدر و مادرم با او راهی شدم .

 

 

 

          فصل دوم         اولین سفر حاجی بابا و افتادن او به اسیری بدست ترکمانان

 

 

 

    عثمان آغا به قصد اینکه از مشهد  پوست بخارا خریده و به استانبول ببرد عازم خراسان شد . او سنی بود و مسلمان پاک و مراقب طاعت و عبادت بود . ولی در باطن دشمن شیعیان علی بود . کاروان ما از اصفهان با عده ای زوار امام رضا براه افتاد و ما با صلاح و آلات جنگی عازم راه شدیم.

 

و بدون هیچ چشم زخمی به طهران رسیدیم و ده روز در آنجا ماندیم و بزودی جمع کثیری به غافله ما اضافه شد . چاوش غافله ما هیبتی داشت و زره بر تن می کرد و اسبش  یال پوشی از چیت بروجردی بر گردن داشت و با تبختر می گفت باید خدا را شکر کنید که جزو دسته من هستید چون مسافرت با چون من کسی ,نور علی نور است. عثمان آغا هم او را جوشن کبیر شمرد و با توکل تمام , دل به همراهش سپرد . دو هفته از نوروز گذشته که ما و اهل قافله پس از ادای نماز آدینه در مسجد جامع در شاه عبدالعزیم جمع شدیم و فردای آن روز با فریاد چاوشان و با آهنگ " زائر مشهد رضاییم هرکه اصل رضاست خوش باشد "  , رو به خراسان راه افتادیم . اول بیابان نمکزاری بی آب و گیاه نمودار گردید و بیابان خشک و سوزان را با منازل  کوتاه می پیمودیم . در میان کاروانیان هر روز تنها صحبتی که بود حدیث ترکمانان بود و شب  همه در فکر آنها بودند هرچند در پر دلی  ترکمانان و بزدلی خود همه  یکدل  بودیم اما  به دلگرمی  یاران و کثرت  کاروانیان  و امید به مبارکی نیت زوار رضا  دلخوش بودیم . می گفتیم بگذار بیایند  ,بخدا اگر هزاران هزار باشند , به یاری امام رضا یکی از آنها سر زنده به گور نخواهد برد . حتی عثمان آغا  آنچنان مانند دیگران لاف گزاف می فروخت و اظهار مردی و مردانگی می کرد که هر کس میشنید می پنداشت که در تمام عمر قصاب ترکان و جلاد آل عثمان بوده . چند روزی بدین منوال پیمودیم  تا روزی چاوش شیر دل در کمال ادب و وقار گفت : یاران , محل ایلغار ترکمانان اغلب اوقات  همین منزل است و باید حواستان  جمع باشد و مردانه  پایداری کنید و هراسی به دل راه ندهید  ,افسوس که عاقبت  آنچه همه از آن می ترسیدند  بر سرمان آمد  و هلهله غریبی از هر سو برخاست و همه بر جا خشک شدیم  و رنگها پرید و زهره ها  درید  و سرو کله ایلغاریان  نمایان شد   ,بدون آنکه تفنگی خالی شود و تیغی از غلاف بیرون آید .  سلاح داران مانند جوجه کبک به هر سو فرار کردند و جمعی از پا درآمدند و گروهی بی صدا گریه می کردند و فغان و فریاد یا امام غریب  به فریادمان  برس را  راه انداختند . چاوشی آنچنان  ناپدید گشت  که گویی انگار نبوده است . چاروادارها  بند بارها را پاره کردند و بارها به زمین ریخت و حیوانات فرار کردند و ما هم با یک تیر باران ترکمانان  صیغه تسلیم را جاری ساختیم .کاروانیان را دست بستند و بنای تاراج گذاشتند . چون ترکمانان سنی بودند ,عثمان آغا شروع کرد به لعن و نفرین شیعیان علی و رحمت به پیروان عمر تا دل ترکمانان را نرم سازد . ولی آنها  تنها  دستار  سر عثمان آغا  را  برایش  باقی گذاشتند و زیر جامه ای که برای ستر عورت بدو بخشیدند . و مرا اسیر کردند . و یک شب در دره ای  ماندیم  و روز بعد  پستی و بلندیها را پشت سر گذاشتیم  و بدشت  ترکمانان رسیدیم ,  دشتی که بی انتها می نمود و تا چشم کار می کرد  سیاه چادر های  ترکمانان  بود .

 

 

 

         فصل سوم           حاجی بابا بدست که افتاد و تیغ دلاکیش به چه درد خورد

 

  

 

در تقسیم اسرا  من و عثمان آغا  سهم  ترکمنی  دیو  پیکر شدیم  به نام ارسلان سلطان  که سر کرده  اولین قبیله ای بود  که با آن روبرو شدیم . چادرهای این قبیله  در سایه دره ای عمیق  در کنار آبی روان  که از کوههای اطراف جاری بود زده شده بود . همین که چادر نشینان ما را دیدند غلغله شادی سر دادند . زن سر کرده قبیله تا چشمش به دستار سر عثمان آغا افتاد آنرا از سرش برداشت و زن دیگر کلاه لته ای که عثمان آغا  پنجاه مسکوک طلا در آن جاسازی کرده بود از سرش برداشت . بعد او را به شغل شتر چرانی و مرا به شغل جنبانیدن مشکهای شیر و کره گرفتن مفتخر کردند . ارسلان سلطان به مبارکباد  و مظفریت  ولیمه ای داد . مردان در یک خیمه و زنان در خیمه ای دیگر , اول مردان طعام خوردند و سپس باقی مانده , سهم زنان گردید و بقیه  نصیب چوپانان  شد  و فضله و باقی مانده را به ما و سگان دادند . من بیچاره از زور گرسنگی داشتم

 

حال می رفتم که نا گاه دیدم زنی به من اشاره می کند که جلو بیا و مرا در پشت خیمه ای نشانید و یک دوری برنج با دنبه کباب در پیشم گذاشت و گفت انعام کدبانو است . آن روزها  مردها به شرح شجاعتهای ایلغار و کشیدن توتون  و زنان  به ساز و آواز و نواختن دف و سرائیدن  ترانه ها  مشغول بودند و من از نشانه لطف کدبانو  متعجب  و امیدوار برای خود سورهایی خام می پختم  و عثمان آغا آه سرد از جگر  پر درد می کشید  . روزگار چشم نداشت ما دو رفیق را با هم ببیند و فردای همان روز  , وصال به فراق مبدل شد . عثمان آغا را با 50 راس شتر به چراگاه فرستادند و من به رسم  رفاقت پیش از آنکه برود او را در مقابل چادرها نشاندم و با آب و تاب تمام سرش را تراشیدم با همان تیغ دلاکی که پدرم  یادگاری به من داده بود و من تنها توانسته بودم تیغ را از معرکه بدر ببرم . آواز چیره دستی من به گوش ارسلان سلطان رسید و مرا خواست تا سرش را بتراشم . کله ای بود که در تمام عمر بجز  مقراض پشم چینی  گوسفند و شتر , تیغ دیگری ندیده بود و زیر دست دلاک چالاکی   چون من  و تیغ نرم و ملایمی  چون  تیغ یادگاری پدرم , خود را در بهشت برین  پنداشت . از آن پس من انیس و جلیس او شدم و هر چه در دلش بیشتر جا می کردم به رهایی خود از آن خدمت دوزخی  امیدوارتر می گشتم .

 

 

 

        فصل چهارم                   تدبیر حاجی برای بدست آوردن 150 اشرفی و قصد نگهداشتن آنها

 

 

 

      روزی زن ارسلان سلطان  برایم  پیغام  فرستاد که می خواهد حجامت کند و من به چادر ایشان راه یافتم و او را زنی چاق و بد هیکل یافتم . بهترین فرصت برای بدست آوردن  کلاه عثمان آغا  برایم پیش آمده بود . کلاه را در گوشه ای  یافتم و به دنبال بهانه  برای بدست آوردنش بودم  تا اینکه به بهانه  ریختن خون خانم  در آن و آزمایش  کردن آن  , آن کلاه را بدست اوردم  و 50 اشرفی را  از  آن  خود  کرده و در جایی  پنهان نمودم .

 

 

 

           فصل پنجم                 دزد شدن حاجی بابا و ایلغار زدنش بزاد و بوم خود

 

 

 

    بیش از یکسال بود که من در قبیله ترکمانان بودم و رفته رفته راز دار و مستشار ارباب  خود گشتم . به امید خلاصی و نجات از آنجا بارها از ارباب خود خواهش کرده بودم که مرا با خود به ایلغار ببرند و عاقبت چون به من اطمینان پیدا کرده بود , قبول کرد . ارسلان سلطان همه بهادران وکارآزمودگان  قبیله  را با  ده باشیان  و یوزباشیان  بخواست  تا  تکلیف  ایلغاری را معین  کنند  و گفت  که  باید  خود  را به  اصفهان  برسانیم و کاروانسرای شاهی را غارت کنیم و می دانست  که من از هر کس  برای شناخت کوچه و بازار اصفهان  بهتر هستم . سر انجام قرار بر این شد  که من  راهبر باشم ولی دو نفر بر من موکل بگمارند . دسته ایلغاریان شامل  بیست تن  ترکمان  ورزیده  بود .  شب هنگام بر گرده اسبها جستیم تا به اصفهان رسیدیم . در کاروانسرا بسته بود  و با سنگ به در کوبیدم و فریاد زدم  که  قافله  بغداد است  در را باز کن  , حاجی بابا  پسر حسن دلاک همراه قا فله است . در را گشود و فی الفور دهانش را گرفتند و بدرون  خزیدند و کاروانسرا را غارت کردند . من هم کیسه سنگینی یافتم و در بغل نهفتم . دلم می خواست بگریزم اما ترسیدم .

 

 

 

             فصل ششم                           در میان اسرا و غنایمی که بدست ترکمانان افتاد

 

 

 

    بعد از یغمای کاروانسرا به میعاد گاه شتافتیم و به تقسیم غنایم پرداختیم . مقصود اصلی بهای اسیران بود . یکی شاعر و دیگری ملا وسومی فراش بود . عده ای عقیده داشتند  که ملا را باید نگهداشت و آن دو را کشت , که من وساطت کردم . از سیمای شاعر دانستم صاحب کمال است و گفتم کشتن شاعر حکم کشتن مرغ تخم طلا را دارد و او را از مرگ نجات دادم . نوبت من رسید و من کیسه ای را که در بغل داشتم در میان نهادم و بیشتر مورد ستایش قرار گرفتم . اما دیناری هم به من ندادند .

 

 

 

            فصل هفتم   :                     رفتار مهر آمیز حاجی بابا و سرگذشت دلسوز ملک الشعرا

 

 

 

           من و شاعر دوست شدیم  و با هم فارسی  صحبت می کردیم  . معلوم شد از  اعاظم  رجال است و  بلقب ملک الشعرا  ملقب است  که در مراجعت از شیراز  بدست ترکمانان افتاده .

 

    فصل هشتم  :      خلاصی حاجی بابا از دست ترکمانان و بدست ایرانیان افتادن به مصداق از خاک به خاکستر نشستن

 

         بعد از آنکه ملک الشعرا سرگذشت خود را بپایان رسانید  به او وعده دادم که در خلاصی او بکوشم . پس از رسیدن به حدود دامغان , ارسلان سلطان گفت اینجا احتمال می رود قافله ای به چنگمان افتد  , پس عده ای را به دیده بانی گذاشت  تا اینکه قافله ای نمایان شد . همینکه نزدیک شدند , ارسلان سلطان  حالش  دگرگون شد  و گفت  می ترسم این  گرد توتیای چشم ما نباشد . زیاد تند می رانند و صدای زنگ و جرس بگوش نمی رسد و برق تفنگ  بچشم می خورد , گمان کنم از اعیان دولت  یا حاکم ایالتی  باشد . من این پیشامد را  فرصتی  مناسب برای گریز دانستم . سپس جلو رفتیم و تا چشم سوارها بما افتاد , شش هفت از ایشان جدا شدند و روی بما تاختند و من نیز از آنها جدا شده رو به سواران تاختم و آنها مرا دستگیر کردند . از اسبم  فرود  آوردند و تاراج اسلحه  و کمر بند  و اشرفیهای  عثمان آغا و حتی تیغ  یادگا ر پدرم  یک دقیقه  طول نکشید . هرچه  فریاد کردم که من از شما هستم و عمدا  این کار  را  کردم به خرجشان  نرفت . مرا به حضور ارباب بردند و ماجرای  خود را  بعرضش رساندم , هر چه گفتم  آنها بیست نفر  بیشتر نیستند باور نکردند  و گمان می کردند هزار نفرند .  مرا بر قاطری سوار کردند و من دهان  به دشنام به آنها  گشودم و گفتم سگ ترسا به شما شرف دارد  و ترکمنها  نزد شما  اولیا الله هستند , جز قاه قاه چیزی تحویلم  ندادند  و سپس  زبان به عجز و  لابه گشودم  باز تاثیری نکرد . تنها کسی که بر من رحمت آورد ,  علی قاطر چی بود و به من قلیان تعارف کرد و با هم گرم گرفتیم . او گفت: بزرگ ما پنجمین پسر پادشاه است و به حکومت خراسان منصوب شده و به مشهد می رود و می خواهد ترکمنها را قلع و قمع کند . برو خدا را شکر کن که قیافه ترکمانان را نداری و الا اگر چشمت ریز  و سرت بزرگ  وبینی ات پهن بود امروز سرت را در آب نمک می گذاشتند و فردا پر از کاه به طهران می فرستادند . فکر کردم  که خود را به شاهزاده برسانم  و احقاق حق بطلبم . پیش از نماز شام هنگامی که بر بالای بام کاروانسرا به متکا تکیه داده بود, فرصتی جستم و از دور فریاد زدم که قربانت شوم عرضی دارم و شکایت از دست همراهان و استرداد اموالم را کردم . افرادی که ما لم را برده بودند احضار کرد  و گفت 50 اشرفی این آدم  کجاست و قسم خوردند که به سر شاهزاده هرگز ندیده اند . شاهزاده دستور چوب و فلک داد و همینکه چند ترکه خوردند اقرار کردند که پس میدهند و 50 اشرفی  را به شاهزاده  دادند و او رو بمن کرد و گفت با تو دیگر کاری ندارم ,  برو پی کارت . من از حیرت  دهانم  باز ماند و تهدید  به بریده شدن بینی شدم . داستان را برای علی قاطر چی  گفتم و او گفت مگر توقع دیگری داشتی ,  بیرون آوردن  زر , از دست نواب اشرف  حکم  بیرون آوردن قصیل سبز از دهان قاطر را دارد .  چشم بپوش و بگذر .

 

 

 

      فصل نهم :                   در سقا شدن حاجی بابا به حکم اجبار

 

 

 

     در رکاب حضرت والا وارد مشهد شدم و تنها نقدینه ام 5 تومان بود که در شب چپاول کاروانسرا در آستر کلاهم  پنهان کرده بودم . خواستم همان  پیشه  دلاکی   را  پیش بگیرم  ولی  دیدم  نزد مردم  متهم به  جاسوسی  ترکمانان  شده ام   و هیچکس سر خود  را به  تیغ  من  نخواهد سپرد , وانگهی  آن مقدار پول   برای خرید اسباب کار  و کرایه زمین  کم بود . به  شاگردی هم رغبت  نداشتم . قاطر چی پیشنهاد کرد که چون زبان باز و خنده رو هستم می توانم آب خنک بدهم و بدلها راه بیابم و جیبها را خالی کنم . زوار حضرت رضا برای ثواب  بدینجا آمده اند  و از  هیچ چیز مضایقه ندارند و اگر کسی از خیرات و مبرات با آنها حرفی بزند از صدقه محروم نمی ماند . اما باید  در ظاهر عملت در راه خدا باشد ولی   تا پولی در مچت ننهند ,  یک قطره آب به کسی  ندهی  . مشکی خریدم  و بند زنجیری و طاس  چهل  قل هو اللهی  و منگوله بسیار برآن آویختم و بسم الله گویان داخل حرم رضا شدم . بدین نمط آغاز کردم که سلام الله علی الحسین و لعنت الله  علی قاتل الحسین , آبی بنوش و لعنت حق  به یزید کن , جانرا فدای مرقد شاه  شهید کن  . عجب آب خوشگواری دارم از اشک چشم پاک تر است و اشعاری با آن می خواندم و هر روز بر مهارتم اضافه می شد . انگار خدا مرا برای سقایی آفریده بود . آب آلوده و بد بوی آب انبارها را بنام آب زلال چشمه کوثر می فروختم .

 

در دهه عاشورا که ایرانیان  یکباره دیوانه مصیبت و عزا و بجنون بدعتهای بیجا گرفتار می سازد , خواستم در هنر مشک گردانی , هنر تازه ای نشان دهم . روزی که تعزیه  عاشورا در میدان ارک در حضور والی  خراسان بر پا بود , سرتا  پایم را با تیغ  زخمی کردم و تا کمر برهنه شدم و مشکی بزرگ را بر دوش کشیدم و در مدح شاهزاده و خواندن مرثیه  خود را آهسته به غرفه حکومتی رساندم .  شاهزاده خوشش آمد و یک اشرفی به من داد و بعد  برای هنرمندی بیشتر , طفلی را بر مشکم سوار ساختم  که آواز مرحبا بلند شد و خواستم طفلی دیگر بر مشک بنشانم که صدای  مهره پشتم  برخاست و کمرم خم شد و تاب و توان از سراپایم برفت و دیگر قدرت مشک برداشتن نداشتم . بعد از آن اسباب سقایی را فروختم ,  ولی روزگارم بهتر شده بود .

 

 

 

           فصل دهم :          قلیان فروش شدن حاجی بابا

 

 

 

   بعد از شکستن کمرم  چند پیشه در نظر داشتم و مردد بودم . لاجرم به قلیان فروش شدن تن دادم . چهار قسم تنباکو خریدم طبسی – شیرازی شوشتری – کاشی  ,   و  با خس و خاشاک و برگ در آمیختم . چهار قسم مشتری پیدا کردم  اعالی – اواسط – اسافل – اراذل . دیری نپایید که شهرتی پیدا کردم . از جمله مشتریان معتبرم قلندری بود بنام درویش صفر که در تشخیص تنباکوی خوب از بد استاد بود و من جرات نمی کردم تنباکوی بد بخوردش بدهم . به نسیه قلیان می کشید  ولی مشتری کش بود و من نیز بخاطر رضای خاطرش می کوشیدم  و دوستیش  را نعمتی عظیم می شمردم . روزی درویش صفر به من گغت : حاجی حیف است که تو با این همه عقل و شعور و خط و ربط , قلیان فروشی کنی . بیا در سلک رندان  وارد شو و به حلقه خاصان   داخل شو . شاید لباس درویشی  در ظاهر چرکین و کم بهاست   و روزی آنها از ریزه خواری خوان دیگران می رسد اما بدان که لقمه ای بس رنگین است که تحصیل آن احتیاجی به کد یمین و عرق جبین ندارد . زندگی ما طایفه تنبلی و بی کاری و تن آسایی است  و در حقیقت  سلطنت بی درد سر  و حکمرانی   بی دغدغه است . خلاصه آنکه مردم  زمانه  بازیچه دست درویشانند و ما در سایه ضعف نفس و سستی اعتقاد و نادانی و ساده لوحی آنها زندگی می کنیم  و نانشان را می خوریم و به ریششان می خندیم . همانا تو با این استعداد خدا داد و این مایه و پایه نه تنها  فخر طایفه درویشان  بلکه  شبلی  و جنید ایشان خواهی شد . من به رسم خاکساری و فروتنی , گفتم من کجا و مقام درویشی کجا , درست است که سواد دارم و حتی قرآن می خوانم و اشعار حافظ و سعدی را از بر دارم و از شاهنامه فردوسی هم بی خبر نیستم  اما این اندک معرفت کافی نیست  تا قدم  به دایره اولیا بگذارم . درویش صفر گفت : ای رفیق اعتقاد تو در حق درویشان بیش از آن است که شاید و باید . آنقدرها هم که خیال می کنی   درویشی را   مایه لازم نیست . مایه درویشی  که ما بدان دست یافته ایم , گستاخی  و بی شرمی  و وقاحت است . با این همه هنری  که  تو داری این یکی هم  اضافه کنی  , مرشد کل و مالک مال ومنال این مخلوق میگردی . من خود نبوت کردم – معجزه کردم – مرده زنده کردم و از لذایذ  دنیوی چیزی  باقی نگذاشتم . کسانیکه مانند تو از حقیقت و باطن من بی خبرند از من می هراسند و حساب می برند .  سخنان درویش صفر را سایرین تصدیق کردند و به من هجوم آوردند  که باید دست از قلیان فروشی برداری و داخل سلک و طریقت ما شوی . و آن گاه برای عبرت من وعده دادند که هر یک سرگذشت خود را حکایت کنند .

 

 

 

         فصل یازدهم :           سرگذشت درویش صفر و دو نفر دیگر از درویشان

 

 

 

    روز دیگر باز همه در یکجا جمع شدند و در حجره ای جمع شدند . درویش صفر به حکم ریاست , سرگذشت خود را بدین نوع شروع کرد .

 

پدرم لوطی باشی شهر شیراز و مادرم زن خرابی بود بنام طاووس . همبازی من در ایام کودکی , بوزینه ها وخرس های پدرم بود. درمصاحبت با لوطیان فوت وفن های این کار و حیله های  آن را آموختم و در 15 سالگی  نوچه لوطی کاملی بودم . درآتش خوردن و کارد بلعیدن و سایر تردستی هاسر آمد بودم.درنوروزدرموقع بند بازی گلوی دخترکچی پاشی درپیشم گیرکردوخاطر خواهم شد.زنبورکچی باشی این داستان برایش سخت گران آمد و فرمانی مبنی براخراج من ازشیراز صادرکرد. روزبعد پدرم میمون بزرگ را به من داد تا او را دست مایه  کار کنم  و با این زاد و  توشه از زاد و بوم خویش بیرون رفتم. تا روزی درویشی  مرا دید و من درد دل به او باز نمودم و او مرا به حظور درویشی موقر تر از خود  برد  و این  تاجی که بر سر دارم  یادگاری اوست . او گفت من عازم اصفهانم اگر می خواهی با هم می رویم و اگر طا لعت یار باشد ترا از خاک  بر خواهم داشت . او در صدد بود که بر من مسلم دارد که درویشی  بر لوطیگری و گدایی بر مسخره بازی فضیلت دارد و مرا به ترک این بیشه دعوت کرد.پس از آن از علم نجوم سحر و کلمات برایم صحبت کرد.و گفت اینها در تمام عمر ترا کافی خواهد بود و هرگز گرسنه نخواهی ماند و حتی ترا توانگر می کند و گفت که اگر دم خرگوش را در زیر بالین کودکی بگذاری بخواب می رود و اگر چشم گرگ و استخوان کپل او را به بازوی طفل ببندی جرات و شهامت پیدا می کند . و اگر روغن گرگ به لباس زنی بمالی شوهرش از او دلسرد می شود . از این سخنان بسیار گفت و چم مرا  بدست آورد . و گفت تو با  اعضا و اجزای میمون می توانی   داروهای بسیاری  بسازی  و به بهای طلا  به  اندرونیان  پادشاه بفروشیم , مگر نمی دانی جگر میمون اکسیر محبت است . خلاصه با هزار دلیل و اجبار قبول کردم و میمون بیچاره را سر برید و جوارهش را سوزانید و خاکستر انها را چون زر ناب در دستمالی بسته براه افتادیم و در اصفهان لباس من تبدیل به لباس درویشی شد و بعد به طهران رفتیم و به محض اینکه خبر ورودمان  به  پایتخت  به زبان مردم افتاد , طالبین دوا و دعا از هر سو به ما روی آوردند  اما مشتریان با اعتبار همانا اندرونیان پادشاهی بودند . فوج فوج می آمدند و به نیروی سحر و جادو محبت و علاقه پادشاه را  منحصرا برای خود می خواستند . بهمراهی درویش به ممالک و اقالیم  بسیاری رفتیم و در هر جا عرض هنر نمودیم  .  بعضی جاها ما را به چشم اقطاب و اوتاد و در پاره ای مکانها  به دیده شیادان می نگریستند .  از طهران به استانبول و حلب و شام  وپس از زیارت مدینه  و مکه به مصر رفتیم و بعد به لاهور و کشمیر روان شدیم  . در آنجا نقش درویش نگرفت , چون مردم آنجاها  مارها خورده افعی شده بودند و مانند  ما قلندر و کلاش دیده بودند . عاقبت به هرات رفتیم و در سایه ابلهی افغان ها تلافی  مافات  لاهوریان و کشمیریان  شد .  درویش در هرات زمینه را مساعد دید و ادعای نبوت کرد و اصحاب و تابعینی بهم زد ولی افسوس که هنوز کارخانه معجزاتش بکار نیفتاده و به وعده جوانی ابدی که به هزاران نفر داده بود وفا نکرد و به سرای

 

آخرت شتافت و من تنها ماندم و مدتی به اسم  کوچک ابدال  او بقیه السیف را با کلمات  او تاراج کردم و از برکت موها و پشم ها و استخوانها مبلغ هنگفتی اندوختم .  بعد از آن از آنجا  کندم و به سیاحت نواحی بسیاری از ایران پرداختم و سرانجام شتر را در میان قبایل هزار خواباندم .

 

در آنجا کارم گل کرد و با استادی و مهارت  , پلویی پختم  که با خوردن تمامی نداشت و تمام قبایل هزاره  بمن گرویدند . اکنون چندی است که مقیم مشهد شدم . پس از درویش صفر , نوبت به درویش دیگر رسید که سر گذشت خود را اینگونه شروع کرد :  پدرم ملایی  بود  از ملاهای مشهور شهر قم که اب وضویش را برای شفا می بردند . ما چند برادر بودیم و پدرمان  میخواست مانند او شویم , اما آنقدر بر ما سخت گرفت تا ما  به  فریب  و ریا  معتاد شدیم . آنچه موجب شهرت من شد این بود  که در طهران در خانه عطاری منزل گزیدم  تا روزی پیر زنی مرا به بالین بیماری برد و گفت  همه دارویی به او داده ایم اما ثمری نداشته آمده ام از تو دعایی بگیرم . بالاخره بر بالین بیمار رفتم و ازدحام زن و مرد بسیار بود و فریاد بیمار بلند و انواع شیشه های دوا دورش ریخته بود . حکیم در گوشه ای نشسته بود و می گفت که کاری از دستش بر نمی اید . من کاغذ و قلمی خواستم و  خطوط کج  و معوجی وتصاویر و علاماتی  روی کاغذ  کشیدیم و آن کاغذ را در قدح آب حل کردم  و به مریض  بلعانیدم  . بیمار دقیقه ای بیهوش و مرده وار افتاد  و بعد چند آروغ زد و قی کرد  آنقدر که دیگر چیزی در شکم او نمانده بود  .  من دریافتم که در آن کاغذی  که  دعا بر روی آن نوشتم  دوای قی پیچیده بودند  ولی  در ظاهر این کرامت  معجزه  من بود که بیمار را زنده کرد . بزودی  آوازه ام  همه جا پیچید و صبح تا شام  به نوشتن  ادعیه  مشغول بودم  و کیسه و جیب  هر کس را به فرا خور مالداریش خالی کردم . اعجازم از شفای همان بیمار نکردم شهرتم نبای واترقیدن را گذاشت و ناچار شدم از تهران دور شدم و به سیاحت سایر نقاط ایران بپردازم تا به امروز  از  برکت  همان کرامت  نامکرر  زندگی میکنم .  درویش سوم  سرگذشت خود  را شروع کرد و گفت که پسر مکدبداری و چون قوت حافظه داشتم پدرم از افسانه و امثال و قصه ها به من اموخت و بعد لباس درویشی و سخنوری بر تن نمودم و حرفه ی معرکه گیری وسخنوری و نقالی را پیش گرفتم .  وقتی  داستانی را نقل می کردم  میدانستم  مردم تشنه ی کخای داستانند و به همانجا که می رسید ریششان را به چنگ می آوردم و خوب می دانم  که بود تا  ابله اندر  دهر مفلس وا  نمی ماند  .

 

 

 

 

 

 

 

  فصل دوازدهم :  آنجایی که حاجی بابا  به  تجربه درمی یابد که د نیا دار مکافات است و به اندیشه حرفه دیگر می افتد

 

 

 

    پس ازآن که درویشان سرگذشت خود را گفتند  فکرکردم که به حلقه ایشان درآیم با این همه دلم گواهی نمی داد قلیان فروشی را ترک گویم .  شبی پیرزنی بر خلاف عموم  کم گو  و پوشیده رو در لابلای چادر  فرو رفته  قلیانی خواست از مستعمل ترین تنبا کوها قلیانی ساخته به دستش دادم و پف به قلیان  همان و فریاد و اخ و تف  همان ,  ناگاه چند غول بی شاخ و دم  بر سرم ریختند و مرا به  باد  کتک گرفتند  پیرزن از چادر درآمد دیدم داروغه است .  مرا به چوب و فلک بستند که چرا به مردم  مشهد را زهر می چشانی  , قلیانهایم را مردم به تاراج بردند و مرا تنها گذاشتند . بعد از چند روز قصد سفر به طهران کردم و درویش صفر  با من همسفر شد . سپس قرار شد  به کسوت  درویشان درآیم  و خرقه و کشکول خریدم  و با کاروان عازم طهران شدیم  .

 

 

 

   فصل سیزدهم :    بیرون رفتن حاجی بابا از مشهد و کیفیت مداوای درد کمر و معرکه گیری او

 

 

 

          به سمت تهران با علی قاطرچی  روان شدیم و ماه مبارک رمضان در پیش بود . ( درویش صفر گفت من مرد روزه نیستم . قلیان  ممد حیات و شراب مفرح ذات است و من مرد روزه نیستم و پنهانی روزه خواری می کنم ) یکی دو روز بعد قبل از رسیدن به سمنان می خواستم در باربرداری به علی قاطر چی  کمک کنم  که درد عجیبی کمرم را گرفت و زمین گیرم کرد. درویش صفر مرا گذاشت و نتوانست دل از کیف و لذت طهران بکند و حرکت کرد , من در مقبره ای در بیرون شهر تخت پوستم راانداختم و به عبادت درویشان یا هو کشان آ نقدر نعره کشیدم تا مردم متوجه من شوند . دو سه نفر زن برای گرفتن دعا  پیش من آمدند . درد کمرم به حدی شدید شد که به دنبال حکیم گشتم که در سمنان دو تن بودند یکی دلاکی و دیگری نعلبندی  . به سراغ من آ مدند و به  اتفاق عقیده  داشتند  درد کمر من از سردی است و علاج آن  داغ کردن است . خلاصه به عشق چهار ده   معصوم , چهارده جای کمرم را داغ کردند و مدتها طول کشید تا جای داغ ها  التیام یافت  و بخاطر استراحت  کمرم بهتر شد . پس از آن باز راه خود را پیش گرفتم,اما پیش از راه افتادن,معرکه ای بر پا کردم واز زمان خلافت هارون الرشید در بغداد نقلی گفتم و توانستم جیبها را خالی کنم.

 

 

 

          گفتار چهاردهم :            برخورد غیر منتظره حاجی بابا و عواقب آن

 

 

 

        شادمان از سمنان  بیرون آمدم .  از بیماری جسته با جوانی و جمال به جا , 20 تومان پس انداز  مشهد در جیبم . قصد  داشتم که  تا  به طهران برسم , کسوت درویشی را کنار بگذارم و کار بهتری در پیش گیرم . در یک منزلی طهران با سواری در صحبت گشودیم , و متوجه شدم که خبر آزادی ملک الشعرا را به طهران می برد و چاپار حاکم استراباد است . و بسیار تعجیل داشت که نامه ای را که ملک الشعرا  برای پادشاه – صدر اعظم و معیرالممالک و همسرش نوشته بود بدستشان برساند , تا شخص دیگری این اخبار را نرسانده ,  و پاداش دریافت کند . همینکه

 

 

چاپار استراحت  می کرد  و خوابیده  بود  بر آن شدم  تا سوار اسبش شده و خود  این خبر را برسانم , چرا که خودم  نیز از احوال ملک الشعرا بی خبر نبودم  و هیچ اشکالی  ندیدم .

 

 

 

      فصل پانزده :     ورود حاجی بابا به طهران و رفتنش به خانه ملک الشعرا 

 

 

 

    صبح زود از دروازه شاه عبدالعظیم وارد شهر شدم و به میدان مالفروشان رفته , اسب خود را به دلالی فروختم. بعقیده دلال اسب انقدر عیب و نقص داشت که اگر مفت میدادم باز برد با من بود و  من ان را به 5 تومان  فروختم  و او متحیر ماند وقتی دیدکه بی چون و چرا قبول  کردم . کلاهی با با خی خریدم و تاج درویشی را در بغل نهفته و به سراغ خانه ملک و ا شعرا رفتم. خانه او در محله های مرغوب و پاکیزه طهران بود اما زبان حال خانه حاکی بر غیبت صاحب خانه بود. در خانه نیمه باز بودوقتی وارد خانه شدم پیر مردی را دیدم روی نمدی نشسته بود و قلیان میکشید و وقتی مژده اینکه خان می آید را دادم بسیار اندوهگین  شد و متحیر ماندم  و او گفت اگر از اوضاع و احوال اینجا  که مرگ او او  را یقین می دانستند آگاه بودی متوجه ناراحتی من می شدی. بدان که پادشاه اموال او را از خانه و اسباب و ساز و برگ و حتی اموال جاندار او را مثل  کنیزان  گرجی  به  شاهزاده  علی میرزای  نعره خر بخشید  . دهش  مصادره شد  و به اعتماد الدوله  رسید و منصبش به میرزای فضولی همسرش با لله ی پسرش عروسی کرد . فهمیدم این خبر زندگی بهتر از خبر مرگ است و نا امید از پاداش از خانه بیرون جستم .

 

         فصل شانزدهم:          مال اندیشی و ملال خری

 

 

 

     با خود قرار گذاشتم چشم به راه شاعر باشم تا بلکه به یاری او کاری پیدا کنم و به درستی نانی به کف آرم . کسانی را از امثال و اقران خود در درجات و مقامات عالی  و مناصب بزرگ می دیدم  که من در نزد آ نان  مردی بودم . هنوز به هیچ منصبی نرسیده بودم, خواب صدر اعظمی می دیدم و مدارجی را که برای وصول به آن پایه و مقام  باید طی نمایم , همه را در خاطر می پیمودم .  رو به بازار کهنه فروشان براه افتادم تا سر و  وضعم  را نو نوار کنم  که چاپار  رفیق راه  را دیدم  که  با  خریدار اسب ( دلال) دعوایش شده بود که اسب مال من است , که ناگهان مرا دید و کارمان به داروغه کشید ,  و من مجبور شدم پول  دلال را پس دهم و چاپار اسبش را با زین و برگش پس گرفت و خرج کاه و یونجه اسب را نیز پرداختم .

 

       فصل هفدهم :    " هر لحظه بشکلی بت عیار در آمد " حاجی با رخت نو از حمام بیرون  می آید

 

 

 

     همینکه  گریبان خود  را از دست دلال  خلاص کردم لباس  مفخری از کهنه  فروشی خریدم  که بسیار  نو می نمود . کلچه  کمرچین سنجاب کشمیری با دکمه های طلایی و شال کشمیری و خنجری , چنان مجلل می نمود که فروشنده گفت : امروز در پایتخت کسی به برازندگی تو نیست. همه را 24 تومان قیمت گذاشت که با هزار کش و قوس به 6 تومان خریدم و به حمام رفتم و لباسهای نو را بر تن کردم و لباسهای کهنه ام را به دلاک سپردم و از حمام بیرون آمدم .

 

       فصل هجدهم :    ورود ملک الشعرا و چگونگی رفتارش با حاجی اقا

 

   

 

      پس از آن بدر خانه ملک الشعرا رفتم تا ببینم دنیا چه خبر است . جمعی بدر خانه جمع بودند و گفتند ملک الشعرا با نردبان از پشت بام به خانه وارد شده , چونکه خبر مرگش رسیده و در این صورت مشهور است که نباید از در خانه وارد شود . به حضور شاه رفته بود و اشعاری در مدح او سراییده بود و امواج   فیوضات  نامتناهی حضرت پادشاهی  تلاطم در آمده   و باز به مسند سابقش تکیه زده و مال و منال و اهل و عیالش را هم مسترد ساختند  . من نیز چون خود را مورد التفاتش دیدم عاجزانه استدعا کردم که از من دستگیری کند و مرا به کاری گمارد او نیز مرا برای کار به نزد حکیمی فرستاد تا نزد او مشغول کار شوم .

 

 

 

       فصل نوزدهم :      امدن حاجی بابا در خدمت حکیم باشی و اولین ماموریت او

 

 

 

    حکیم گفت بنا به سفارش ملک الشعرا که از هوش و تدبیر و کار دانی و راز داری تو برایم گفته , تو را به خدمت می پذیرم . اگر آن طور که انتظار دارم از عهده خدمت برایی , ترقی میکنی . آنگاه  حکیم گفت  این روزها یک نفر ایلچی از فرنگستان  آمده  که حکیمی همراه  اوست  که مریض ها  را به طرز خاصی معالجه می کند و حبی به  معتمد الدوله داده  که او را درمان کرده و  در مزاج او  طوفان به پا کرده است و او  به فکر تجدید فراش افتاده است . شهرت این حکیم کار ما را تحت تا ثیر قرار داده . می خواهم  هر چه زود تر  قاپش را بدزدی  و ببینی هنرش از کجا آب می خورد  . می خواهم آن حب را بدست بیاورم . تو هم باید خودت را به نا خوشی  بزنی  و نزد حکیم  بروی  و آن  حب  را  برای  من بیاوری , تا من آن را به شاه بدهم . من هراسان شدم و گفتم من هیچ چیز از او نمی دانم . میرزا حکیم گفت رفتار فرنگی ها با رفتار ما  ضد و نقیض است . بجای اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند, ریش را می تراشند و موی سر را ول می کنند , روی چوب و تخته مینشینند

 

ولی ما روی زمین می نشینیم , با کارد چنگال غذا می خورند  ولی ما با دست می خوریم ,آن ها همیشه متحرکند  ولی ما همیشه ساکنیم , لباس تنگ می پوشند ما لباس گشاد , نماز نمی کنند ولی ما روزی 5 وقت نماز می کنیم , در نزد آنها با زن است در نزد ما اختیار با مرد است , زنها یشان یک وری روی اسب می نشینند  ولی  زنان ما  راست سوار میشوند , ایستاد ه قضای حاجت میکنند ما نشسته , شراب را حلال می دانند و کم می خورند ولی ما حرام می دانیم و زیاد می خوریم  , ولی آنچه مسلم است این است که فرنگی ها نجس ترین و کثیف ترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال میدانند و همه جور حیوانی می خورند  حتی خوک , سگ پشت و قورباغه .  مرده را با دست تشریح می کنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بجا آورند . نه غسل جنابت سرشان می شود , نه تیمم بدل از غسل . اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باخته ای , گفتن تو همان  و بردن فرنگی همان . خلاصه پس از این سخنان مرا با نزاکت  تمام از اتاق بیرون انداخت و من به این کار تازه هم خندیدم , هم گریستم .              

 

 

 

       فصل بیستم:         در فریفتن حاجی بابا  دو حکیم را , از یکی حبی و از دیگری نقدنیه در آوردن

 

 

 

      پس از اندیشه بسیار دیدم که شکم درد خریدن کار چندان آسانی نیست پس تصمیم گرفتم که خود را به اسم عمله خلوت شاهی جا بزنم و با این حیله به کام دل برسم  . به بازار کهنه فروشان رفتم و جبه و قبایی که زی  میرزا هاست کرایه کرده در بر نمودم و به منزل حکیم رفتم . او بر کرسی چهار پایه ای نشسته بود و در کنارش قوطی ها و کاسه ها و کتاب ها و آلات  و ادواتی  ریخته  بود .                                          گوشه گریبان پیراهنش از دو طرف صورتش بالا آمده بود و لباسش بقدری تنگ  بود که به نظر می آمد  با  سریشم  به  بدنش  چسبیده باشند .       

 

دامان کلیجه اش  مانند دم پرستو تیز و باریک بود . شلوارش  چنان  بدنما  که  نه  تنها  ساتر عورت بود  بلکه  کاشف  عورت  بود , از  فرط بی مبالاتی حتی در اطاق با چکمه راه می رفت و از آلودن و ساییدن  فرش ها  ککش نمی گزید , چنانکه این عادت به نظرم خیلی گستاخی آمد .

 

زبان ما را به خوبی حرف می زد و هنوز احوالم را نپرسیده گفت : امروز هوا بسیار خوب است  و چون به  راستی خوب بود  ندانستم چه  باید جواب بدهم  . بعد شروع به چاپلوسی کردم و گفتم : آغا مبارک , بزرگ خواجه سرایان , مرا با حکم  شهریاری فرستاده  تا دوایی که به معتمد الدوله  داده بودید  بگیرم  و ببرم  برای یکی از کنیزان خاصه که در بستر بیماری افتاده , او گفت  که می تواند  به بالین  بیمار بیاید  تا  داوری اشتباهی ندهد , گفتم دیدن زنهای ما فقط خاص شوهرانشان است و هرگز این عمل میسر نیست , خلاصه به زحمت متقاعدش  کردم و سپس از صندوق  بزرگی  که  پر از ادویه  بود مقداری گرد سفید برداشت و با مغز نان خمیر ساخت و در کاغذی پیچید و با دستور طریقه استعمال آن را بمن داد . و با سادگی تمام جواب سوال مرا در مورد اینکه این چه نوع دوایی است و خاصیت آن چیست را داد .  برعکس حکیمان خودمانی که مدام با عبارات غلیظ اسا تید فن را مثل بقراط  و بوعلی سینا را به رخ انسان می کشند . با دل شاد  به خانه ی حکیم رفتم و خود را به آه و ناله    زدم , حکیم زود تر حب را می خواست و من به او فهماندم که اول باید زر را نشان دهد و او یک سکه طلا در مشتم نهاد و من گفتم دارو مرکب از جیوه است و او گفت اینها می خواهند  با جیوه  نسل  ما  را  از روی زمین بر اندازند . و بنا به خشم و غلیظ  گذاشت  که  ناگهان  خبر رسید اعلیحضرت  احضار فرموده اند  و او به شتاب روان شد .

 

 

 

   فصل بیست و یکم :    در بیان آداب و تشریفات دوا خوردن پادشاه ایران

 

 

 

      عصر که حکیم به خانه بر گشت گفت که پادشاه حکیم فرنگی را احضار کرده و با او صحبت کرده و از او خواسته که دارویی برای ضعف قوه و سوء ها ضمه  و تنگی نفس  برایش تجویز کند . من نیز به پادشاه  گوشزد کردم که اینها  خطر نا کند و برای تسخیر ممالک , هزار حیله و نیرنگ دارند و او قول داد که بدون بررسی من  داروی فرنگی نخورد . من می ترسم  که  داروی  حکیم فرنگی  افا قه کند و دست من  کوتاه شود و همه به ریشم بخندند . با لاخره حکیم فرنگی دارویی برای پادشاه آورد و حکیم ما هم احضار شد و آنقدر در مورد داروی فرنگی نگرانی  ایجاد کرد که بعد از شور و مشورت  شاهی , آخر نسخه  حکیم فرنگی  را کنار گذاشتند .

 

 

 

   فصل بیست و دوم :    سوال و جواب حاجی بابا با حکیم باشی درباره حقوق و مواجب                                                                              

 

 

 

      تا آن موقع رفتار من با حکیم با شی مانند دو نفر دوست  و رفیق بود ولی من به کا م دل نرسیده بودم و مواجب شخصی نداشتم . وچون با

 

حکیم باشی  در میان گذاشتم , حکیم عصبا نی شد  و از اینکه به من مواجب دائمی دهد , سر باز زد . و من  دیگر در باب  مواجب سخنی بر لب نیاوردم .

 

 

 

    فصل بیست و سوم :     شکوه حاجی بابا از روزگار و از بلای تنگدستی به مصیبت عشق گرف

 

 

 

       روزی پس از غروب آ فتاب رختخوابم را روی پشت بام پهن کردم و از درز دیواری چشمم  در اندرونی به دختری افتاد که داشت تنباکو پهن می کرد و چار قد کبودی با ناز و کرشمه  بر سر داشت. من از دیدنش سیر نمی شدم و خواستم که او خود را به من بنماید اما او گفت  که من نا محرمم و همان گاه زن حکیم صدایش کرد زینب زینب .

 

 

 

   فصل بیست و چهارم :    حدیث وصل حاجی بابا و زینب و شرح حال زینب در اندرون حکیم باشی

 

 

 

        چون چشم خود را مالیدم دیدم عاشقم و نمی دانستم زینب از کنیزان خانه حکیم است یا کنیز  نیست . اگر از کنیزان این حکیم خانه خراب باشد با او حالی خواهم کرد و اگر کنیز نباشد و پای عروسی گرفتن به میان آید , من کجا  و زن گرفتن کجا . من جیبم خالی است و برای خریدن یک شلوار زنانه وسیله ندارم تا چه رسد به خرج عروسی . خلاصه به همین نیت بر خواستم و لباسم را با تکلفی بیشتر پوشیدم و زلف را شانه زدم , و خودم را سرگرم کردم تا شب زود تر برسد . از شومی بخت  آن شب حکیم باشی دیرتر به خانه آمد و چون ما  باید باقی مانده شام او را می خوردیم ,  شام خیلی دیر شد . صدای دعوای خانم  با زینب به پا خاست و خلاصه  بعد از فروکش این ماجرا  زینب برایم گفت که دختر شیخ کردی است که در کوچکی با مال و منال خود به دست ایرانیان افتاده و سپس به چنگ حکیم باشی افتاده و اکنون در این خانه کنیز است . زینب گفت که کنیز مخصوص خانم و کارهای اوست و خانم نیز به من حسودی می کند و هر چه از دستش برآید در حق من خراب کاری می کند و من هم همچنین کوتاهی نمی کنم . تا صبح در گفت و گو و راز و نیاز بودیم  و وقتی اذان  صبح را شنیدیم  وداع  کردیم که هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شماریم و نباشد که هر وقت زینب چار قدش را بر شاخ درختی که از پشت بام دیده می شد بیندازد , بفهمم که دیدار ممکن است .

 

 

 

   فصل بیست و پنجم :    حدیث وصل جانان و نغمه سازی حاجی بابا

 

 

 

    چند روز گذشت و از علامت زینب خبری نبود , یک روز صبح  دیدم انگار در خانه کسی نیست و هیچ صدایی  نمی آید بعد از مدتی زن ها همه وارد شدند و روبند ها را کنار زدند و من چشمم به جمال زینب  منور شد , شب که خودم را به او رساندم با عجله گفت  فعلا زمان مناسب نیست اما به زودی وقت حاصل می شود . از غیبت صبح پرسیدم و گفت که خواهر خانم در حرمسرای شاهی بوده و انگار رغیبش به او زهر داده و مرده  و همه برای عزاداری رفته بودیم . فردا صبح که از خواب بیدار شدم زینب را یکه و تنها در حیاط دیدم و او مرا صدا کرد و گفت امروز تا شب هیچ کس در خانه نیست و خانم مرا با خود نبرده  تا به زعم خود مرا آزار دهد و حکیم باشی هم به منزل نمی آید و خانم حساب کار را کرده است من خودم را ظاهرا به ناراحتی زدم ولی به دلم قند و گلاب آب می کردم . ما هر دو سرخوش شدیم و زینب  سفره  ناهار  را تدارک دید و بعد آن شراب سیری خوردیم و دنیا به کاممان بود . بهد از ظهر از زینب خواستم حکایت خود را برایم بگوید .

 

 

 

     فصل بیست و ششم :       سرگذشت زینب

 

 

 

    من دختر یکی از شیوخ کرد هستم که در کردستان مشهور است . محصول یکی از شبهای چراغ کشان قصبه کرند هستم . هرگز به هیچ زنی به چشم مادری نگاه نکرده ام و دیمی در میان زنان قبیله بزرگ شده ام . مونسم  نخستین کره اسبی بود که در چادر زنان پدرم بزرگ می شد و مادرش مادیانی عربی بود  که به منزله  عضوی از خانواده ما  بشمار می آمد  و از تمام زنها  عزیزتر و  مقامش  از همه  بالاتر  بود  و خیلی مواظبش بودیم . وقتی مادیان مرد همه قبیله عزاداری می کردند و کره اش برای سواری پدرم بزرگ شد وهنوز هم مایی اعتبار و افتخار ماست چرا که از نسل اسب پیغمبر است . اجداد ما و حتی پدرم تا چندی  پیش در کوههای ممالک کردستان که  اکنون  در تصرف عثمانی ها زیر اداره والی بغداد است ,  به عنوان  تبعه عثمانی  چادر نشین و  مقیم بودند و هر وقت والی با کسی جنگ داشت از ما  که به دلیری و چابکی  شهرت  داشتیم  یاری می گرفت . و چون پدرم  در جنگها  بسیاری  از دشمنان را  به دست  خود کشته بود  امتیاز پیدا کرده  بود  که بر نیزه خود پرچم بزند و پاشای بغداد او را محترم می شمرد . روزی رسید که قبیله  عربهای  وهابی  تا  نزدیکی بغداد رانده بودند و بیم آن می رفت که به شهر هجوم ببرند , پاشا پدرم را به یاری طلبید و پدرم  با سواران  خود بر  وهابیون شبیخون  زد و پسر شیخ آنها را کشت و غنیمت او را با مادیانی                 

 

بی نظیر که ما دیان  سواری او بود با خود بیاورد  و آن مادیانی را در چادر زنها  مخفی کرد  تا خبر نشوند ,  زیرا  برای بدست آوردن آ ن از هیچ چیزی کوتاهی نخواهند کرد . اما این کوشش ها بی فاید ه بود و خبر مادیان  به گوش  پاشا رسید   و رگ طمعش   بحرکت آمد . وقتی  خبر    وهابیان از بین رفت میر آخور پاشا   با ده سوار مسلح  یکراست  به چادر ما آمدند و پدرم از روی خرم و احتیاط مادیان را گریراند . میر آخور پاشا پس از تعارفات رسمی و معمول  از زبان  پاشا پدرم را ستو د و سپس  مقصود اصلی را بدین گونه  بیان کرد  که  وهابیون  آدمی نزد پاشا فرستاده اند و از او مادیانی را طلب می کنند که پسر شیخشان بر آن سوار بوده است . اول می گفتند که خونبهای او خون پاشا ست ولی حالا به پس گرفتن مادیانی راضی شده اند و می گویند این مادیان پشت به پشت به مادیانی می پیوندد  که پیغمبر در وقت هجرت از مکه به مدینه بر آن سوار بوده است و در راه پس گرفتن آن حاضرند آنقدر پول  بشمارند که پاشا  بگوید بس است و پاشا می خواهد که تو مادیان را پس دهی تا به وهابیان  بدهد تا این فتنه  بخواند و پاشا مرا  به همین منظور فرستاده است .  پدرم گفت مادیان اینجا نیست و وهابیان دروغ می گویند و سپس میر آخور را به کنار می کشید و قدری  تو گوشی  با  او صحبت کرد و میر آخور خندان شد و بعد از صرف غذا با 20 دانه  باجاقلو و یک راس تازی راضی رفت ,  تانزد پاشا , شفاعت کند . پدرم گفت اگر پاشا مایل باشد و طالب  حورالعینی  باشد  با اینکه ما ایرانیان را با  اصحاب  سایر         داد و ستد دختر ,  پسندیده نیست اما می توانم چنین دختری را برای پاشا پیشکش بفرستم . بعد از رفتن میر آخور پدرم با ریش سفید های قبیله صحبت کرد که این ترکها از ما خراج و رشوت  می گیرند و در موقع نیاز  از ما استفاده می کنند  و بسیار تشنه ی  طلا هستند , اگر گرفتار زن و عیال نبودم  می دانستم  با آنها چه کنم .  بنظرم بهتر است  و هرچه زود تر از حدود  عثمانی  بکوچیم و بحدود  ایران  بگریزیم  و آنجا پناهی خواهیم یافت .  پس از آن مادیان را یافتند و همه از ترس پاشا و اینکه او ول کن  معامله نخواه د بود قصد رفتن به سرزمین قدیم آباد و اجدادی خودمان کردیم  . و آدمی را نزد  شاهزاده  کرمانشاهان  فرستادیم تا به چادر نشین های سرحدی قد غن کنند که به ما کاری نداشته باشند . و ما به سرحد ایران روان شدیم  . من هم مکدر بودم  که چرا زن پاشا نشدم  . بالاخره ما ده فرسنگ دور تر از خاک عثمانی ساکن شدیم .  چند روز بعد پاشای بغداد شاهزاده نوشت  که  اوکوز آقا  دزد  و راهزن و مفسد  و طاغی است و مادیانی از ما برده است که  بی نظیر است و به عا لمی می ارزد  و اگر او را با قبیله اش بر نگردانید آماده ی کار زار باشید . و بعد آن هراس عظیمی در میان ما افتاد . پدرم مادیان را پنهان کرد و به خدمت شاهزاده رفت و او به پدرم اطمینان داد که آسوده باشد و گفت کسی که دست توسل  به دامان  قاجار بزند از حوادث روزگار مصون است تو برو آسوده باش . ما می دانیم و پاشا رعیت پادشاهی و در امان خدا . پدرم این خبر را به قبیله رساند و همه خرسند شدند مگر عموی پیرش که در ایام  نادرشاه  به ایران خدمت کرده  بو د گفت : ای یاران به ایرانیان دل مبندید  که وفا ندارند . سلاح جنگ و آلت صحلشان دروغ است و خیانت . به هیچ و پوچ آدم  را بدام  می اندازند  . هر قدر به عمارت ایشان  بکوشی  بخرابی تو می کوشند . دروغ نا خوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم هایی که مدام می خورند شاهد بزرگ بر صدق این معنی . سخن راست را چه احتیاج به قسم . از اصطلاحات معمولی سوگند ایشان است و از همه مایه می گذارند تا دروغ خود را راست نموده به کرسی بنشانند . نباید  این دروغ ها را باور کنید , ایرانیان از عثمانی ها طمع کار ترند . این مادیان مثل جواهرانت اگر شهرتش  بگوش پادشاه ایران برسد , خاک بر سر ما خواهد شد . همانطور که پیر مرد پیشگویی کرده بود ,   واقع گردید  و مرا به این روزی که می بینی انداخت .  روزی بر چادر های ما و پدرم هجوم آوردند و مادیان را ضبط کردند و ما را اسیر کردند  .  پدرم را در بیش چشمم  با انواع  شکنجه ها  کشتند و اموالمان را غارت  کردند . ناگاه در را زدند و من از روی بام فرار کردم و زینب در خانه را گشود  ,  میر زا احمق بود که به  بهانه  ناهار آمده بود و با  هم  با محبت  صحبت کردند و فهمید کسی منزل بوده و شروع به پرس و جو کرد که خانم با همراهانش رسیدند و خانم فکر کرد حکیم آنجا بوده و معرکه ای بپاشد و من نمی توانستم به حمایت زینب بروم .

 

 

 

  

 

                                                   

 

    فصل بیست و هفتم :    پذیرایی حکیم باشی از شاه و خرج هفتگی که به گردنش افتاد

 

 

 

    عزم خود را جزم کردم که از خدمت حکیم باشی بلکه از تهران بروم اما عشق زینب به عقل من غالب آمد . من مجبور شدم  کمافی السابق نوکر جیره مواجب در خدمتش بمانم . میرزا احمق از رقابت من با خود آگاه نبود ولی بو برده بود که کاسه ای  زیر  نیم کاسه است . مدتها  از زینب خبری  نشد تا فهمیدم  بیمار است .  شاه  قبل از حرکت  به سمت ییلاق به  دیدن  اعیان و بزرگان  میرفت  و از  میزبانهایش  پیش کشی می گرفت . شاه مختار است به هر اندرونی  وارد شود و زنها را , رو برهنه ببیند و برای اینکه خانم حکیم , خدم و حشم خود را نشان دهد  به درمان  زینب  برآمده بود . بهرحال میرزا به فکر مخارج این دیدار بود و خانم به فکر آبروی خود .

 

 

 

    فصل بیست و هشتم :      در آداب پذیرایی  پادشاه و رسم  پیشکش دادن

 

 

 

   در خانه حکیم , ریخت و پاشی بر پا بود و از انواع میوه جات  و مشروبات و بستنیها و غذاهای متنوع  تا 20 تن  دنبک زن . هنگام  نماز مغرب , شاه با پانصد تن  بهمراه میراخور  و  ملک الشعرا  و شاهزادگان  وارد شدند .  و بعد از تعارفات  و تشریفات  و  پیشکش کردن 100 تومان  توسط  حکیم  ,  شاه دستور ناهار  داد  و بعد  دستور داد  که ,  برای ورودش به اندرونی , حاضر باشند .

 

 

 

   فصل بیست و نهم :   تفصیل ناهار و قضیه ای که پس از ناهار پشت پا به بساط عیش حاجی زد

 

      در اندرونی ,  زینب  , بیش از همه  نظر شاه  را جلب کرد  و مورد حسادت  زنها قرار گرفت .

 

 

 

   فصل سی ام :     رقابت شاه با حاجی بابا و ربودن معشوقه او

 

 

 

     در آخرین دیدار من و زینب , گفت :  این آخرین دیدار  است  و از این پس من مال شاه هستم .  وقتی شاه وارد اندرونی شد , نگاهش را به من دوخت و گفت قحبه خانم , چشم گیرا و رخ زیبا و قد رعنا داری – آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری . و حکیم باشی مرا پیشکش کرد  و شاه گفت قبول کردیم . و به خواجه باشی گفت  به این دخترک بازیگری  بیاموزید  و سر و  وضعش را مرتب  کنید  تا همینکه  قابل حضور شد به  حضور بیاورید . بعد از آن رفتار خانم کلی با من عوض شد , خواهرجان و نور چشم و فرزندم شدم . خلاصه یکدفعه بانوی حسابی شدم .

 

 

 

باری زینب در دلش قند آب می کرد  و هیچ دلم نیامد به او بگویم با پای خود به جانب خطر می رود , و وقتی به حضور شاه برود و مورد پسند قرار نگیرد , جنانچه مکرر دیده شده , چیزی جز قتل در میان نیست . زینب به من گفت پس فردا یکی از خواجه سرایان به دنبال من می آید تا مرا ببرد و با یک دنیا افسئس از هم جدا شدیم .

 

 

 

      فصل سی و یکم :      راز و نیاز حاجی بابا در جدایی معشوق و به ناگاه حکیم شدن او

 

 

 

     تنها در گوشه ای ,  در افکار خود غوطه ور شدم . دو ماه تمام چه عالمی داشتیم و حالا باید در آتش هجرش بسوزم . صبح فردا  زینب  را بر اسب مجللی سوار کردند  و بردند . ناخود آگاه بدنبالشان رفتم تا از میدان ارک سر در آوردم . سواران زیادی در مقابل شاه  سان  می دادند و صاحب منصبان در مقابلش کرنش می کردند . ناگهان اسب یکی از سواران پایش لنگید و جوانمردی روی میله سنگی افتاد . کسانی که مرا می شناختند , کمک مرا طلبیدند , نبض او را گرفتم و گفتم چشمش زده اند و نظر خورده است , که ناگاه حکیم فرنگی سر رسید و تشخیص داد که او مرده است . او یکی از 150 نسقچی ابوابجمعی نامرد خان بوده  که  زندانبانی و کار محتسبی شهر با آنهاست .

 

 

 

   فصل سی و دوم :      داخل شدن حاجی بابا در خدمت دولت و نسقچی شدن او

 

 

 

    از حکیم خواهش و التماس کردم که نسقچی باشی را ببیند و توصیه مرا بکند تا  جای مرد فوت شده  را بگیرم  و چون می خواست  مرا از سر خود باز کند این کار را کرد . اسب نسقچی مرحوم  را با لباسی غریب به من تحویل دادند و قدغن اکید کردند  که تا  دم و پوست داغ شده با داغ  شهریاری را نیاوری اسب دیگر بتو داده نمی شود . مواجبت  سی تومان  است و خرج خودت و اسبت با خودت است . نامرد خان نسقچی باشی  , چهره ای تیره و سهمناک  داشت , دستهایش بزرگ و پهن  با پشم انبوه  بود .  باطنش  نیز مهیب بود  و در خوشگذرانی  و عیش  و عشرت  مشهور زمان  بود . شرابخوار  وقت و بی وقت , در ملاء ,  ملاها را  لعنت می کرد . هر چند  پاسبان  ملک و ملت بود  , اما  با همان اسم و رسم جلادی و میر غضبی  , از اراذل الناس بود . تا صبح از منزلش صدای تار و تنبک و رقص مرد و زن قطع نمی گردید . ولی در واقع بزدل و کم زهره ترین آدم بود . روزی رسید  که بنا شد برای سفر همراه شاه حرکت کنیم .  و من باروبنه  زیادی جمع کرده بودم .

 

 

 

   فصل سی و سوم :     حرکت حاجی بابا با اردوی شاهی و آموختن مقدمات کار    

 

 

 

       منجمین روز حرکت شاه  با اردوی سلطانیه  را مشخص کردند  و 21 ربیع الاول  پیش از طلوع آفتاب  حرکت کرد  و یکسر در  کوشک سلیمانیه  در نه فرسنگی  کرج  فرود آمد  .  یقین دارم در آنروز  ثلث سکنه طهران خالی شد . مرا بر دروازه شهر گماردند  تا مردم بر سر راه شاه ازدحام نکنند . در آن روز خود را در چنان هیبتی دیدم  که هرگز بخود , آن گمان نبرده بودم . تا توانستم به مردم معتبر و محترم اهانت روا داشتم . چنان بی پروا چماق  بر سر مردم می نواختم که نسقچیان  می گفتند " دست مریزاد , عجب  ولد الزنایی  به جرگه  ما داخل شده " . می خواستم هر چه زودتر مشهور  شوم و به مقامات عالیه  برسم . خلاصه اردو  براه افتاد , بزرگان و وابستگان و میرزا ها و نوکرها و خدمه  و قلیاندارها و آشپزها و فراشها و پادوها و مهترها و  قاطرچیان و ساربانان و دهها هزار آدمهای دیگر از هر صنفی  روان بودند .  صدای توپ سلام  که سوار شدن شاه را می رسانید بلند شد و شاه با ریشی از پهنا تا دوش و از درازا تا کمر  با قیافه ای همه قهاری و جباری  پدیدار شد .

 

به قراری که نور جهان می گفت , زینب را شب قبل با سایر مطربها به قصر قاجار شمیران  فرستاده  بودند تا سازندگی  و نوازندگی  بیاموزد و شاه خواسته بود که در موقع مراجعت از اردو , زینب قابل حضور باشد . نسقچی باشی وکیلی داشت که وسیله ترقی و پیشرفت و به اوج اعلای شهرت و قدرت رسیدن من گردید . نامش  شیرعلی  و بچه شیراز بود  و با هم دوست جان  جانی شدیم  . شیرعلی  می گفت  , شاه که مواجبی نمی دهد و ما باید از کنار شغلمان پول درآوریم . مثلا موقع چوب و فلک مبلغی بگیریم و چوب را به جای پا به فلک بزنیم . خلاصه چنان زگ حرص و طمع مرا جنبانید که مدام خواب چوب و فلک می دیدم . از صبح تا شام ترکه به دست در گردش بودم و چون سگ هار بجان مردم می افتادم . در عالمی سیر می کردم که بجز بریدن گوش و بینی و شقه کردن و داغ نهادن و چشم کندن و بدم توپ کذاشتن و از بام به زیر افکندن چیز دیگری نمی دیدم و نمی شنیدم. اگر پدرم را می دادند که پوستش را بکن, مضایقه نمی کردم ." گر به منصب برسی مست نگردی , مردی"

 

 

 

    فصل سی و چهارم :    شمه ای از ظلم و ستم ایرانیان در هنگام ماموریت حاجی بابا

 

 

 

     شاه آهسته بجانب سلطانیه روان بود و بعد از 14 روز در کوشک تابستانی  فرود آمد . شیر علی  به من گفت  , همراهم  راه بیفت که برای اردو سیور و سات به اطراف حواله شده و هنوز به اردو نرسیده و من مامور تحقیق  شده ام  تا  کدخداها  را با سیور و سات به خدمت نسقچی

 

بیاورم . چون دوست منی با من بیا , که نانمان در روغن است .ما رفتیم تا به قاچ سوار رسیدیم . مردان با احترام جلو آمدند , و اسب را یکی گرفت و رکاب را دیگری . راستی که افاده و بزرگی فروشی  ما تماشا داشت . ما را بر روی قالیچه نشاندند و کدخدا با دست خود چکمه از پای ما بیرون آورد .  شیرعلی چند پک به چپوق زد و علت رفتن ما را گفت  که به موجب فرمان پادشاه که به والی همدان صادر شده , مقرری خود را به اردوی سلطانیه, سر موقع نفرستاده اید . خلاصه آنقدر آنها را ترساندیم  تا بعد از مشورت , به این نتیجه رسیدند که باید , دم ما را ببینند.

 

با ده تومان  پول نقد  و یکدست  رخت  راضی شدیم , ولی  شیرعلی  همه را برای  خود  برداشت . و من  فهمیدم از آن پس  با همقطاران خود چگونه باید معامله کنم .

 

 

 

   فصل سی و پنجم :  تغییر قیافه طالع , از ترشرویی بخنده رویی و رسیدن حاجی بابا به مقام  وکیل نایب نسقچی باشی

 

 

 

       تنها پیشکشی  که به اردو بردیم  دو راس بره بزرگ بود . و رئیس از شیرعلی  در مورد آوردن سیور و سات  سوال کرد و او گفت ما با چشم خود دیدیم که اهالی قاچ سوار , جان در جسد  نداشتند و همین را تقدیم کردند . نامرد خان عصبانی شد  که چرا کدخدا و ریش سفیدها  را نیاوردی , چقدر پول به جیب زدی . که شیرعلی مرا شاهد کار خود گرفت  وگفتم , والا من هیچ کاره بودم . ما را بدست نایب  سپردند  تا کدخدا را حاضر کنند و روبرو کنند . همینکه با شیر علی تنها شدیم , خواست تا آنچه گرفته بود را با من تقسیم کند  ولی من رد کردم و گفتم حالا دیگر کار از کار گذشته است . هر کس خربزه می خورد  پای لرزش هم می نشیند .  به من التماس کرد  تا شهادت  به صدق  گفتار او بدهم  , زیر بار نرفتم . ما را بحضور خواستند ولی شیرعلی فرار کرده بود . همینکه کدخدا و ریش سفیدها را با من روبرو کردند , گفتند که من چیزی نخواستم و نگرفتم و همه را به گردن شیرعلی انداختند .  کم کم  آواز زاستی و درستی من همه جا  پیچید . تا آنجا که بجای شیرعلی نایب نسقچی باشی کل ممالک محروسه ایران شدم .

 

 

 

      فصل سی و ششم :    ترحم و شفقت از طرف میر غضب

 

 

 

    سپاه روس که در آن ایام  با پادشاه ایران جنگ داشت در خاک گرجستان بود و قشونی  تحت فرماندهی ظاهری  ولیعهد , قصد داشت دشمن را  تا تفلیس یعنی تا پشت دیوار شهر مسکو عقب  بنشاند . در اردوی شاهی  منتظر خبر بودیم  که  چاپاری  بهمراهی پنج بار , سر بریده وارد اردو شد و سرها را در سر راه چادرها  چیدند , و تقاضای  کمک  هم شده بود . نامرد خان  را فردای آنروز با ده هزار سوار  مامور نمودند  تا خود را به کنار رود ارس برساند  . ماموریت من عبارت بود  که با یک فوج نسقچی , یک روز  زودتر از همه برای ترتیب سیور و سات حرکت نمایم . در کنار پل اشترک , خرابه های کلیسای ارمنیان بسیار است  که ناگاه دو تن را دیدیم شبیه غول . زنی با چادر سفید و مردی , که در پناه دیوار پنهان شده اند . زن نیمه مرده و هر دو لباس گرجی پوشیده بودند . جوان کمک خواست و گفت , ما ارمنی و اهل اشترک هستیم .

 

  فصل سی و هفتم :    سرگذشت یوسف ارمنی و زنش

 

 

 

       بعد از استراحت از جوان خواستم  تا شرح حال  خود را بدهد . گفت اسمم  یوسف است  و همسرم  مریم . پدرم  کدخدای  قمشلو  است  و ساکنینش همه ارمنی هستند . ما خوش و خرم زندگی می کردیم تا جنگ ایران و روس در گرفت . روزی  در  کشتزار بودم  که  زنی را در ترک یک سوار ایرانی دیدم که کمک می خواست , من هم زن را نجات دادم  و دیدم در لباس ارمنیان است و در صدد پرستاریش برآمدم  .14  سالش بود و تا چشمم به او افتاد , عاشقش شدم . دقتی دخترک چشمش را باز کرد و خود را در آغوش من دید , هراسان شد که چرا نقابش را گشودم.

 

می دانستم در میان ارمنیان , جز شوهر کسی حق گشودن نقاب را ندارد .  قسم خوردم که  کشودن نقاب نه از روی هوس بلکه برای  تیمار او بوده است . و برایم گفت که میان ایرانیان و گرجیان زد و خورد در گرفت و ایرانیها جمعی از گرجیها را اسیر گرفتند و آن مرد مرا  نشان کرده بود . روزی که می خواستم از سر چشمه آب بیاورم مرا  ربود , که تو مرا نجات دادی . کسان دخترک آمدند و او مرا نجات دهنده  خود خواند . و خانواده ام او را برایم خواستگاری کردند .  در شب  زفاف  ناگهان  طوفان شد وغرش  توپ و تفنگ , و ناگاه برقی در میان حجله ما افتاد و دیگر هیچ نفهمیدم و  وقتی به هوش آمدم , سرهنگ روسی را در دست ایرانیان دیدم . شنیدم مریم در ایروان , در سرای سردار است .

 

 

 

   فصل سی و هشتم :         تتمه سر گذشت یوسف ارمنی و نیت حاجی بابا

 

 

 

    به یوسف اجازه دادم , همسرش را ببیند . یوسف گفت , مریم وقتی از حجله بیرون آمده , بدست سربازان ایرانی افتاده و سردار خواسته که او به دختری  خود  اقرار  کند  تا  او فی الفور به وصال برسد , که مریم  از پنجره خود را به بیرون می اندازد و من که در همان زمان  در کنار قلعه بدنبال او رفته بودم , او را که مجروح شده بود , فراری می دهم  و بعد شما ما را یافتید .

 

 

 

    فصل سی و نهم :    اعتماد حاجی بابا به یوسف ارمنی

 

 

 

     به راهنمایی یوسف , به جانب سرحدات گرجستان رهسپار شدیم  . چون به قراکلیسا نزدیک بودیم , مایل بودم از کم و کیف  قشون  روس اطلاعاتی  بدست آورم  و فکر کردم , می توانم  از جوان ارمنی استفاده  نمایم . او را به حماملو  می فرستم , یا  می میرد , یا  باز می گردد  و اطلاعات دلخواه را می آورد که آن موقع اشکالی در خلاصی او نخواهم دید . و اگر خائن از آب درآمد , مریم را تسلیم  سردار می کنم و انعام می طلبم . یوسف رفت و بازگشت و آگاه شدیم  که سردار و نسقچی باشی از ایروان به نزدیکی اوچ کلیسا آمده و در خانه خلیفه ارمنیها منزل کرده اند .

 

 

 

    فصل چهلم:   رفتار حاجی بابا نسبت بروسای خود و یار و یاوری او از مردم بدبخت

 

 

 

     اوچ کلیسا  در صحرای  وسیع  در دامنه  کوه  آغری داغ  واقع  است  .  همان  کوه جودی  است  که  به  اعتقاد  عیسویان  ,   بخصوص ارمنی ها , کشتی نوح در آنجا فرود آمده است .  وقتی به کلیسا نزدیک شدیم ,  به دیدار نسقچی و سردار رفتم  و  گفتم , قشون  روس  هیچ نیست و عده شان کم است و رئیسشان , دلی مایور نام دارد , یعنی  دیوانه . این اطلاعات را از جوان ارمنی بدست آورده ام و به او از جانب شما , وعده آزادی داده ام . سردار با دهان کج و معوجی کفت  " ارمنی معرکه کرده  , بچه ها قلیان " و ارمنی را خواست . وبه یوسف گفت , برو زنت را بگیر و در خدمت من بمان و از همراهان خاصه خودم  باش .

 

 

 

   فصل چهل و یکم :   در لشکر کشی ایرانیان بر سر روس  و نامردی نامردخان 

 

 

 

   قرار بر تاخت و تاز به حماملو داده , فرمان به حرکت سپاه دادند . توپخانه به دشواری از میان کوهها  بحرکت در می آمد . اردو در میان  قمشلو و ابهران خیمه زد  و قرار شد سردار  و نامرد خان هر یک با توابع خود  و دو فوج توپچی , به جنگ بپردازند . اما سردار به توپخانه اعتقادی نداشت و میخواست با سواران گزیده خود به حماملو بتازد و نامرد خان از دنبالش بیایند . ما با نسقچی باشی و پانصد سوار و پیاده , خواستیم از گدار بگذریم که شلیکی شد و نسقچی باشی زخمی گردید و دشنامها داد و  وعده ها کرد که بروید سر این دو  سالدات پدرسوخته را بیاورید . می گفت , خدایا تو خود بهتر می دانی که اگر پای مرگ در میان نبود ,  ایرانیان عجب جنگاورانی بودند . سردار هم شکست خورد و لشگرش , خسته و کوفته برگشتند .  سردار  از من  پرسید ,  یوسف و زنش کجاست  و  قسم یاد کرد  که دمار از روزگارش و ایل و تبارش در می آورد . اما یوسف پیش دستی کرده , با خانواده و خویشانش به خاک روس رفته بود و آنها هم آنها را به جان و دل پذیرفته بودند و به آنها ملک و مال ومنال داده بودند .

 

 

 

فصل چهل و دوم :   رفتن حاجی بابا  به اردوی شاهی  ومسلم شدن که او دروغگوی بزرگی است

 

 

 

    ماوقع  را به نسقچی باشی اطلاع دادم . او مرا به طهران فزستاد تا خبر پیروزی در جنگ را ببرم و به دلیری نسقچی شاخ و برگ اضافه کنم , و اینکه او مجروح شده . به حضور صدر اعظم رسیدم و گفت بگو ببینم دشمن چند نفر بوده , گفتم بسیار , و او گفت بنویس پانزده هزار نفر . گفت که باید فتح نامه بنویسند و به همه جا بفرستند . سپس  صدر اعظم رفت تا مژده فتح را به شاه برساند .

 

 

 

فصل چهل و سوم :   واقعه هولناکی که حاجی را سخت اندوهناک ساخت

 

 

 

   بنا شد شاه از اردوی سلطانیه بازگردد . از ابتدای آشنایی من و زینب 7 ماه می گذشت و من نگران بودم .وقتی شاه به طهران رسید , فهمید زینب حامله است  و فرمان مرگ  او را صادر کرد , و او را از بالای بام  به پایین  پرت کردند . من بالای سرش رسیدم و دستمالی را با خونش آغشته کردم  , تا به یادگاری تا آخر عمرم نگه دارم . واقعه زینب  چنان تاثیری  در ذهنم کرده بود  که اگر به همان شدت باقی می ماند  بلاشک یکی از اولیاء الئه و از ارباب کرامات میشدم .

 

 

 

فصل چهل وچهارم: تجدید دیدارحاجی بابا با یکی ازیاران قدیم واز خطر رهانیدن وی حاجی بابا را و بست نشستن حاجی

 

 

 

      نمازی روی قبر زینب خواندم و به عزم ترک قطعی طهران از همان قبرستان رو به اصفهان نهادم  . در راه دوستم رفیق نقال را دیدم و شرح حال خود را برای هم گفتیم .  تماشا  داشت که در طی سر گذشت هر قدر که  مقام  من زیادتر می شد , احترام و تکریم  او هم نسبت بمن زیادتر می گردید . وقتی گفتم وکیل نسقچی شدم کم مانده بود بمن سجده کند . در راه با کاروان اصفهان همسفر شدیم . درویش نقال حکایتی را که در استانبول رخ داده بود , برای کاروانیان نقل می کرد و من آنقدر غمگین بودم که با خود می گفتم کی  می شود  من هم با دلی  بی غم  از نعمت زندگی برخوردار گردم . اما غم نیز مانند سایر تاثیرات نفسانی , دوره ای دارد و رفته رفته غم نیز همینکه روان شد  بتدریج می کاهد و در دریای آرامش و اعتدال می افتد و بالاخره هوا شده به آسمان می رود .یک روز سواری سراپا مسلح از دهلیز کاروان بدرون آمد و من خیالم دگرگون شد . دیدم از نسقچیان خودم است که شب شهادت  زینب با من بود . دیدم مرا می جوید و رفیقم  درویش فورا متوجه شد و عاقلانه  در صدد چاره  برآمد  که من از استانبول می آیم  و همه  به  طهران می روند ولی آدمی که نشانش را می دهی را دیدیم . اندوهناک بنظر می رسید ورو به بیابان می رفت .  درویش بمن گفت دیر یا زود تو را می یابند , بهتر است به قم بروی و در صحن حضرت معصومه بست بنشینی . آنجا از شر شاه هم در امانی .زوار مراعاتت را می کنند و به تو خوش می گذرد . تنها خطر این است که شاه امر کند  کسی چیزی به تو ندهد  تا  از گرسنگی  هلاک شوی و یا تسلیم گردی  .  من در قم آشنایانی دارم  و در پی تو  خواهم آمد  و کمکت می کنم . من براه  افتادم  و نزدیک زنجیر بزرگ در صحن بودم که نشقچی مرا دید و من وارد صحن شدم . او بعد از دیدن حال من در واقعه زینب , فهمیده بود کار من بوده و به شاه خبر دادده بود . بمن نزدیک شد و گفت برای دستگیری تو آمده ام , و من گفتم به حضرت معصومه  پناه برده ام  بست نشسته ام . فرمان  شاه را به حاکم قم داد که بمجرد اینکه پایم از بست بیرون آمد , دستگیرم کند و بطهران بفرستد .

 

 

 

  فصل چهل و پنجم :      بست نشستن حاجی بابا و کیفیات آن 

 

 

 

        درویش بدیدنم آمد و قرار شد مدتی با هم رندگی کنیم و در صحن  امامزاده حجره ای گرفتیم . بیست سکه طلاو چند قرانی با خود آورده بودم  و قدری وسایل و کاسه  و کوزه خریدم  . درویش نقال از من پرسید که آیا  نماز و روزه ام بقاعده است یا همان هستم که در مشهد بودم . گفتم من مسلمانم  و بخدا و پیغمبر اعتقاد دارم , آیا همین کافی نیست . درویش گفت اینجا را قم می گویند ,  غیراز ثواب و عقاب و حلال و حرام حرفی در میان نیست . اهل این شهر همه یا جناب سیدند و سر سبز و یا آخوندند و سر سفید . همه یا عمله شرعند یعنی طلاب صاحب احترام و یا عمله دین هستند یعنی مقدسین و مومنین . همه زرد رنگ و دراز صورت و عبوسا قمطریرا . اگر کسی را  خندان و با قیافه تر و تازه ببینند, منافق و فاسقش می خوانند . بهمین دلیل وقتی پایم به این خاک می رسد , تبدیل صورت و سیما می کنم . وبه مقتضای موقع و مقام در مراعات قواعد طهارت و نجاست , کوشش فراوان نشان می دهم . کمرم را  از رکوع و سرم  را از سجده  بر نمی دارم تا  کمرم می شکند  و پیشانی ام پینه می بندد . این کار باعث می شود که از گرسنگی نمیری  یا سنگسار نشوی . این طایفه ملایان حد واسط نمی دانند . اگر  بفهمند  که  مثلا صوفی هستی با دندان تکه تکه ات می کنند . رفیق  اینجا را بلده طیبه ,  قم می گویند  ." سرزمینی است که ایمان فلک رفته بباد " اینجا مرکز قدس و مسکن میرزا مجتهد است که اگر نیت نماید , هر دین و مذهبی را بخواهد , می تواند به مردم تلقین کند . چنان مقتدر است که می تواند با پادشاه یک و دو کند و حتی فرمان شاه  را به چیزی نگیرد و آنرا در نزد مردم کاغذ  بی بها  قلمداد کند . حقیقتا  آدم نازنینی است اما دشمن خونی درویشان و صوفیان است . بعد از این سخنان برای مصلحت وقت و بخصوص برای قبول عامه بنای طهارت و وضو  و نماز را گذاشتم. به شدتی که گفتی  خداوند مرا برای همین خلق کرده است . بعدا دیدم برای دفع ملال و گذراندن وقت , سرگرمی بدی نیست .  در تمام شهر هیچ صورتی مانند صورت من , منحوس و عبوس نبود . پیشانی را داغ نهادم و مهر در بغل و تسبیح در دست و مسواک در کمر , ملحدی از آب در آمدم تمام عیار و حسابی . خاصیت زهد فروشی را به رای العین مشاهده کردم و آوازه مظلومیتم  در تمام شهر پیچید . و همه می گفتند خطا از حکیم باشی بوده است و این بیچاره  بی جهت محکوم شده است . کم کم  با  مشاهیر شهر آشنا شدم و می گفتند  اگر در بست نبودی , تو را در مسجد پیش نماز می کردیم . دیدم  این زهد ریایی بهترین وسیله کسب شهرت و دلیل  دانشمندی و دانایی است . در سایه تسبح چرخاندن پی در پی , شاهراه اعتبار و احترام به رویم گشوده شد . چندن لقمه های چرب و مفت می رسید که من  و درویش بی آنکه دیناری مایه گذاریم , وقت خوش داشتیم . زنها از آوردن میوه و عسل و نان روغنی , کوتاهی نمی کردند . من هم از بستن  تعویذی به بازو و آویختن طلسمی به گردنشان

 

دریغ نمی کردم . خلاصه روزگار خوشی داشتیم  اما موافق طبع نبود و خیلی بیمزه  و خنک می نمود . روزی برای گذراندن وقت , درویش  را وا داشتم تا قصه ای را که برای مردم نقل می کرد , برایم بگوید .

 

 

 

  فصل چهل و ششم :     در مقدس شدن حاجی بابا و آشنائیش با مشهور ترین مجتهد

 

 

 

    عاقبت آوازه  زهد و تقدسم به گوش میرزا ....... قمی رسید و روزی که به زیارت آمده بود , کسی را بدنبال فرستاد تا مرا ملاقات کند . ترسیدم که در مقام امتحان  فضل و کما لم برآید و رسوا شوم . بنابراین مسائل لازم را روان  کرده بودم . خلاصه با درویش , نگرانیم را در میان گذاشتم  و گفت اگر  حیله و تزویر  نداشته باشی , که مجتهدی  را خر کنی , حقا که حاجی و اصفهانی نیستی . تا  می توانی ساکت بمان و خود را حیرتزده نشان بده و قوز بر قوز بیفزا  و داغ  بر پیشانی بنشان , خاطرت جمع باشد . سپس با قیافه ای عبوس و ترش به خدمت مجتهد شرفیاب شدم . حضرت شریعتمداری , نماز ظهر را تمام کرده , سلام می داد که رسیدم . دامن عبایشان را بوسیده  و در مقابلشان زانو به زمین زدم . گفت حاجی خوش آمدی , ما مدح تو را خیلی شنیده ایم . گفتم کمترین خاکپای حضرت آقا و سگ آستان مبارک سر کار شریعتمدارم . گفت خاطر آسوده دار  که بیاری پروردگار , کارت روی صلاح خواهد دید . بناست  که شاه  به  زیارت حضرت معصومه مشرف گرد د .  بدان که در استخلاص تو و شفاعتت کوتاهی نخواهم کرد . و در باره  همنشینی من و درویش سخن  گفت  که درویشان  چگونه انسانهایی  هستند و در پی تزویرند . از آنهمه علم و اطلاع او متحیر ماندم  و  مشاهده کردم که سخنانش  در من چه تاثیر عمیقی کرده است . عزم را جزم کردم که از این پس مشق تقدس خواهم کرد و با این نیت به منزل برگشتم و برای درویش حکایت کردم و گفتم بهتر است جل و پوست خود را از محل سوء ظن بیرون کشد , چون چشم  دشمنان بر او دوخته شده . بدم نمی آمد از شرش  خلاص شوم  و خلاصه درویش  قصد رفتن کرد  و من با هزار دعا بدرقه اش کردم .

 

   فصل چهل و هفتم :     ربودن درویش  اندوخته حاجی بابا راو خلاصی از بست

 

 

 

    برای خلاصی از بست به ملا  امید بسته بودم و ضمنا از اطراف شنیدم که چون در ایران  هر کاری بی مایه فطیر است باید دهانش را شیرین ساخت و سفارش کردم جا نمازی برای ملا بیاورند , بخود می گفتم جانماز همیشه در مقابل چشم مجتهد است ومرا بیاد او خواهد آورد . جانماز را آوردند و خواستم قیمتش را بپردازم , بگوشه ای که دفینه ام در آنجا پنهان بود  رفتم و دیدم درویش اندوخته ام  را ربوده است .  روزی که قرار بود شاه به قم بیاید ,خیابان های صحن را آراستند و صحن را آب وجاروب کردند , سیاست شاه مبتنی  بر خوشرفتاری و ملاطفت با ملایان قم بود , چونکه در باطن از آنها واهمه داشت . شاه پیاده به خانه میرزا مجتهد رفت و او را پهلوی خود نشانید و در ایام مجاورت در شهر پیاده می گشت و به فقرا صدقه می داد و همراهانش  تقدس بخرج می دادند . و من چون آنها را  در ریاکاری همرنگ  خود می دیدم , کیف می کردم .  شنیده بودم , که پادشاه در باطن صوفی و اهل حال است و  در ظاهر متشرع و اهل قال . زمانیکه  پادشاه به  دم حجره ام رسید , من خود را به پای او انداختم و درخواست عفو کردم که به من تهمت زده اند و مجتهد نیز بکمک من آمد که شاه را ترغیب  به عفو من کند و خلاصه شاه رو به من کرد و گفت : مرخصی , برو دعا بجان این مرد بکن .

 

 

 

فصل چهل و هشتم :    برگشتن حاجی بابا باصفهان  هنگام  نزع پدرش 

 

 

 

       رو به اصفهان گذاشتم . از بابت منزل هم نگرانی نداشتم چون از برکت  وجود شاه عباس و همت او , در خاک ایران  بقدری  کاروانسرا ساخته شده بود که سر هیچ مسا فری بی بالین نمی ماند . فکر می کردم لابد این همه بلا یی که به سرم آمده , عقوبت گناه من است  که  پدر  و مادرم را فراموش کرده ام و عاق والدین شده ام . به اصفهان رسیدم . دکان پدرم بسته بود . علی محمد را دیدم که سرش در میان دو شاننه فرو رفته بود و با دیدن من یکه ای خورد و گفت آخرش آمدی , خوب کردی . لااقل کربلایی حسن , دم مرگ تو را می بیند , به شتاب به  خانه  پدر روان شدم و فریاد برآوردم که حاجی تو اینجاست . به امید  دعای خیر تو به  پابوست آمده ام . دیده باز کن پدر جان . پدرم  چشمانش را بمن دوخت و گفت خدایا صد هزار مرتبه شک ر, نمردم و پسرم را دیدم و مرد . آخوند  گفت پدرت وصیت نکرد . سایرین بوی ارث  به  مشا مشان رسیده بود ,  و آمده بودند . ارثی که با آمدن من از میان میرفت .  در همان حیص مادرم با بغل گشاده بسمت من دوید و بنای قربان صدقه را گذاشت .  مادرم , برای مرگ پدرم  مویه کنان و  موی کنان شد و آخوند  گفت  که باید  گریبانم را چاک دهم  و کفش و کلاهم را در آورم  و تا قبرستان با سر و پای برهنه , جنازه را مشایعت کنم . مجلس عزاداری مفصلی بر پا کردم . از 3 روز تا 7 روز , ادامه داشت . روز آخر فاتحه ریش سفیدان , مجلس ختم را برچیدند و گریبان دریده ام را دوختند و ما را به حمام بردند . حنا بستیم  و من سر تراشیدم و آداب  عزاداری  بپایان رسید .

 

 

 

           فصل چهل و نهم :        مشکلات حاجی بابا در کار میراث پدر

 

 

 

       کسانیکه برای مال پدرم دندان تیز کرده بودند , مرا ناکس و هر جایی و بی دین و بی سر و پا و لوطی خواندند . من چون خیال ماندن در اصفهان را نداشتم , به این حرفها وقعی نمی دادم . از مادرم در باره دارائیهای پدرم سوال کردم و گفت بجز خانه و دکان هیچ پولی ندارد , از آخوند هم همین را شنیدم . خلاصه با کمک علی محمد دنبال ماهرترین طاس گردان  اصفهان  فرستادیم , تا میراث پدرم را پیدا کنم .

 

 

 

      فصل پنجاه :   ماجرای طاس گردان  تیز نگاه با حاجی بابا و پیدا شدن میراث کربلائی حسن

 

 

 

     طاس گردان آمد و مانند طبیبی , از من آنچه باید , استخراج کرد . از من پرسید  پدرت کجا می نشسته و خواست تنهایش بگذاریم  تا رمل و اسطرلاب بکشد و بعد بیرون آمد . گفت باید تمام کسانیکه در این خانه رفت و آمد دارند را جمع کنی  . بعد از آن , طاس را به زمین انداخت و با چوبی طاس را بجلو می راند تا طاس , ما را به محل پول ببرد . طاس بدر اتاق زنانه رسید و به کنجی رفت که خاکش تازه کنده شده بود .  آنجا را شکافت  و نیم کوزه ای بیرون آمد و درویش  گفت  پول اینجا بوده اما حالا نیست . سپس مارا قطار کرد و مشتی برنج  در دهانمان  ریخت , بجز من . و گفت هر کس نتواند بجود و فرو دهد , گناهکار است . همه کس خوردند و فرو دادند بجز آخوند و مادرم . درویش گفت طاس را در گوشه ای پنهان می کنم  و مطمئن باشید  , فردا پول همین جا خواهد بود .

 

 

 

    فصل پنجاه و یکم :   بمراد خود رسیدن طاس گردان و پیدا شدن مال دزدی

 

 

 

   فردای آنروز زمین را شکافتیم و کیسه ای پول در آنجا یافتیم , ولی همه نقره بود . پانصد ریال در کیسه بود . پنجاه  عدد  آن  را به درویش دادم و گفتم هر چند این پانصد ریال , ده یک اندوخته  پدرم  نمی شود , باز دستت  درد  نکند . دکان  و اسباب  آنرا  یکجا  فروختم  ولی  چون می خواستم نام نیکی بجا بگذارم , خانه و اسبابش را به مادرم  سپردم . پولها را به طلا  مبدل کردم تا سنگینی نکند . دیدم اسب و شمشیر  و طپانچه بکار نمی خورد و نباید کلاه را کج بر سر نهی و زلف را بتراشی , بلکه باید عمامه بر سر بگذاری  تا همه بدانند مومن شده ای . اگر ظاهرت را عوام پسند کنی , وقتی حرف نامربوطی هم از دهنت خارج شود , نزد همه بجا خواهد بود . باید خوشنویسی بیاموزم و بتوانم قرآن  نویس شوم و از این راه کسب شهرت نمایم . قصد دیدار میرزای مجتهد در قم را کردم و جانمازی  برایش خریدم . اسباب سفر مهیا شد و من بصورت آخوندی در آمده بودم .

 

 

 

    فصل پنجاه و دوم :    وداع حاجی بابا با مادر  و محرر شدن در نزد یکی از علمای مشهور

 

 

 

     مادر را بدون تاسفی وداع گفتم , او نیز چندان افسوسی نداشت . به قم رسیدم  و به خدمت مجتهد رفتم . مرا شناخت  و جویای احوالم شد.

 

 گفتم  آرزویم این است که طریقه عباد و زهاد را پیشه کنم  و در سلک علما و طلاب , عمر  را به آخر برسانم . مجتهد گفت , امروز صبح از ملا نادان  که یکی  از علمای  مشهور طهران است  , کاغذی داشتم . آدمی لازم دارد که هم محرر او باشد و هم خادم او . هم سواد داشته باشد و هم کاردان باشد . خوشحال شدم . باخود گفتم بگذار دستم به گوشه دامان ملایی بند شود , آنوقت می دانم که چه ها  نخواهم کرد و به کجاها نخواهم  رسید .  از دروازه  قزوین  وارد طهران شدم . خودمانیم , نسقچی   در لباس آخوندی هم بی تماشا نیست . به خانه ملا نادان  رفتم و کاغذ مجتهد را بدستش دادم . وقتی تر و تازگی  صورتش را دیدم , بخود گفتم , سرکار آقا نباید  چندان پا بند شرع و قوانین  باشند . کیست که قول و عملش یکی باشد . او  از اینکه قلیان نیاورده اند , معذرت خواست و گفت  چون استعمال آن , مشکوک به خمار است , از آن اجتناب می کنم .

 

  فصل پنجاه و سوم :     در تدبیر ملا نادان در راه جمع مال و فراغت بال خلق الله

 

 

 

   ملا نادان گفت مدتی بود , دنبال آدمی مثل تو می گشتم . آدمی می خواهم که  مال مرا  مانند مال خودش بداند و در پی حرص و طمع نباشد .

 

اجتهاد من نزد همه ساری و جاری است . شاربین خمر  را حد می زنم  و زانیان محسنه را رجم می کنم . از قلیان و انفیه متنفرم و بازی نرد و گنجفه و شطرنج  و سایر ملاهب و ملاهی را منکر می دانم , زیرا مشتغل  اوقات  عبادت است . هر چند این همه شدت در تقدس به  مذاق من گوارا نمی آمد اما باز از تصدیق ظاهری دریغ نداشتم . ملا گفت  که متاسفانه کار بچه بازی و غلام بارگی و بی ریش  نگه داشتن چنان انتشار یافته , که کم مانده نام زن گرفتن از صفحه روزگار سترده شود . مردم همه به پشت بی ریشان افتاده اند  و از جنس گیس دراز  گریزانند . زنان به خانه مانده اند و می ترشند و می پوسند . پادشاه , خود عده متنابهی  از  اناث را به حرم خود  برده , اما در این باب , به ملا باشی  شکایت کرده که تدبیری کند . ملا باشی  مرد خیلی حماری است و از وظایف اسلام بقدر یک  فرنگی هم  خبر ندارد , تا چه رسد به قلع و قمع  زیان و فساد . من خودم  اجتهادی کردم بی ضرر که منافع شرع و عرف  در یکجا جمع شود . می دانی که در مذهب  شیعه , متعه یا نکاح  موقت جایز است . ملا باشی  چنند خانه کوچک اطراف شهر خرید  و همه را صیغه خانه کرد  . جمعی از زنان یائسه و غیر یائسه را در آنجا نشانید تا  هر مردی که بخواهد  از ایشان تمتع جوید , بتواند . ملا باشی  هم از طرفین حق تمتعی دریافت میکند . این مرد از این راه دارای گنج شایان شده و هجوم عام بدرجه ای رسیده که 10 تا 12 آخوند از صبح تا شام مشغول صیغه خواندن هستند . هر چند راه این شریعه را دست اجتهاد من گشاد و فکر من بود  اما  ملا باشی  هیچ بهره ای بمن نمی دهد . از این رو می خواهم  زمام حل و عقد این  کارخانه  ابداع  را شخصا  بدست گیرم . اندیشیدم که چنین آدمی چگونه عماد الا سلام  شده است .  ملا نادان گفت  سه نفر زن را تدارک کرده ام در همین همسایگی  در خانه  کوچکی نشانده ام .  ترا می خواهم  که برای آنها  مشتری  بیاوری . در کاروانسرا به تاجران و زائران و مسافران بگویی  , اگر زن  بخواهی  , خوبش را دارم , هم خوشگل , هم ارزان , هم بی ترس . به فراخور هر کس مزد خودت را هم می گیری . فقط قیمت را از زنان ملا باشی گرانتر نکن که باعث کسادی می شود . من امیدوار  بودم  مخدومی  تارک  دنیا  و طالب عقبی  پیدا کنم  ولی دیدم  دارم  خادم مخدومی  می شوم که  در طریق حرص و جاه  و حب مال دنیا  از هیچ  بدنامی  ننگ ندارد و ننگ نام و ناموس  بر شرع می گذارد . ولی ناچار دنده به قضا و تن به رضا دادم و صیغه ئ قبلت را جاری ساختم .

 

 

 

   فصل پنجاه و چهارم :   حاجی بابا  دلال  محبت و دلال  متعه خانه می شود 

 

 

 

    من به متعه خانه که  خرابه  منحوس و محقری بود , رفتم .  دو تای از آنها  گل  نسرینشان  از گردش  ایام  خزان  بود  ولی سومی  که با هزار غنج چادر نمازش را به عقب زد , دیدم بانوی حرمسرای حکیم باشی  است وگفت :  میرزا احمق  فوت کرده .  تو باعث مرگ زینب شدی و مرگ زینب  سبب شد  که  ریش  شوهرم را  کندند و آن باعث  فلاکت  و هلاکت او شد .  و حالا  ناچار مرا در کوچه  و بازار  بدنبال  مشتری انداختند و شروع به گریستن کرد . گفتم غم مخور که برایت شوهر خوبی دست و پا می کنم ,  که خنده بر لبانش نقش بست و  شروع  کرد  به شرح حسن و جمال خود .  آن دو زن دیگر , یکی زن  زرگری بوده  که شوهرش را بسبب  دزدی چند مثقال طلا از شمعدان پادشاه به دم توپ گذاشته بودند و دیگری برای خلاصی  از چنگ شاه به خاک روس پناه برده بود .

 

 

 

  

 

 

 

 

 

    فصل پنجاه و پنجم :   تجدید دیدار حاجی بابا  زنده ای  را که  انگاشته بود  مرده است و زن دادن او را

 

 

 

     برای پر کردن کیسه ملا نادان , پی شکار می گشتم  که عثمان آغا  را دیدم  و پیش رفتم  و همدیگر را در آغوش گرفتیم . و گفت  از  دست تر کمنها  خلاص شدم  و راه مشهد را پیش گرفتم . سر راه یکی از خویشاوندانم را دیدم و از او  جزئی  سرمایه ای  بدست آوردم . شنیدم متاع بخارا  در خاک عثمانی  رواج  بسیاری دارد  و خود را به آنجا رساندم  و در سایه الفت  با ایرانیان  و داد و ستد با ترکمنها  در میان  بخارا  و ایران راه سودا گری گشودم  و اکنون می خواهم به دیار  خود برگردم . اول به استانبول می روم و بعد از فروختن اجناسم به بغداد , سر خانه و اهل و عیال خود می روم  . تا بهار  در طهران می مانم  و به  تلافی مافات , دلی از عیش و نوش در می آورم . دیدم  طالع  زن حکیم باشی  و پیشرفت  کارم گشوده است . باری  صیغه جاری شد  و تا آن موقع  عثمان آغا نتوانسته بود  سر موئی از اندام زوجه را ببیند . بعد از دیدن هم غش نکرد , مرا به کناری کشید  و گفت  حاجی رویت سفید ع با من هم ؟  خلاصه راضیش کردم و او به زنک گفت : هر وقت  دلت خواست بیا مرا  ببین .

 

   فصل پنجاه و ششم :     حب جاه ملا نادان و خرابی کارش و خشکسالی 

 

 

 

    ملا نادان , مرض جاه پرستی هم داشت و در مسجد امامت  داشت و در مدرسه  شاه مدرس بود .  در میان مردم دعوا می انداخت تا خود در مرافعه , حاکم شرع باشد . ولی  واقعه ای پیش آمد که آخوند را به همه شناساند . تابستان بود و خشکش و آثار قحطی انتشار یافت .شاه به ملا باشی دستور داد تا نماز باران بخواند . روزی که هوا از همیشه خشکتر بود , بر منبر رفت و بمردم گفت : رواج شرابخواری  باعث شده باران نیاید و باید خمهای میخانه هها را بشکنید . مردم رو بمحله ارمنی ها گذاشتند و پس از ادای  این مناسک  رو به کلیسا ها نهادند و آنچه یافتند ,شکستند و دریدند . نزدیک بود هیجان مردم به قتل عام منجر شود  که ناگاه  فراشی از جانب شاه  با یکی از  بزرگان ارامنه  آمدند . رنگ از روها پرید و علی ماند و حوضش . ما را به دیوانخانه  بردند , صدر اعظم به ملا نادان گفت : آخوند  این چه اوضاعی  است براه انداخته ای , مگر مملکت صاحب ندارد . ملا باشی هم گفت مگر من مرده بودم  که تو این گونه امر به معروف و نهی از منکر بکنی . ما را به حضور شاه بردند . او با صدایی سهمناک گفت : آخوند از کی تا بحال , رتق و فتق مملکت را به تو داده اند ؟  مردک احمق چه گهی می خوری ؟ ملا نادان بصورت نامفهوم کلماتی  مثل شراب – بیدین – معصیت– باران گفت و ملا باشی گفت منظورش این است که با وجود  شراب باران  نمی بارد . شاه گفت پس باید در لندن  ابری پیدا نشود . پس باید  نصفی از مردم را کشت  تا برای  نصف دیگر  باران  ببارد . مردم ایران  باید  بدانند  که پادشاهی دارند و در زیر سایه کسی زندگی می کنند . فراش عمامه این الاغ را بر دار و ریشش را بکن و وارونه سوار خرش کن و در کوچه و بازار بگردان و از شهر بیرونش کن . محررش هم برود به درک اسفل . و خدا را شکر مرا نشناخت . بعد از آن , شهر طهران را سیل گرفت و تو گفتی این همه خشکی , چشم براه بود تا ما , دو نابکار را به جهنم  رهسپار کند .

 

 

 

     فصل  پنجاه و هفتم :    عجایبی که برای حاجی بابا در حمام رخ داد و رستن او از خطر

 

 

 

    مدتی  در فکر بودیم که به دار و ندار ما چه خواهد رسید . وسرانجام قرار شد من به شهر برگردم و اخبار را برایش ببرم . دستگاه و بارگاه ملا نادان درهم شکسته شده و به یغما برده شده بود وقاطر من نیز همانطور . به حمام رفتم و در افکار خود غوطه ور شدم اینکه چقدر بلا  و عذاب چشیده ام. حمام خالی از مشتری بود ناگهان آواز پایی بلند شد و شخص با جلال و شکوه دا خل شد و دیدم که ملا باشی است داخل خزانه شد و مدتی گذشت به آهستگی سری در خزینه بردم دیدم نعش ملا باشی روی آب افتاده و در حال نزع شناوری می کند فهمیدم که حرارت حمام نفسش را قطع کرده و خفه شده است . ترسیدم  که نکند مرا متهم به قتل ملا باشی کنند و روی پله خزانه , آ دم ملا باشی  حمالی لنگ و قطیفه او را آوردند و مرا ملا باشی پنداشتند . من دل به دریا زدم و مصمم شدم خود را به جای ملا باشی بگذارم , در قد و قامت و جثد و ریش و پشم هم بی شباهت به ملا باشی نبودم نور هم کافی نبود خلاصه به خانه ملا باشی رسیدم . 

 

    فصل پنجاه و هشت  :      به خوبی و خوشی برگذار شدن قضیه ای که سخت خطر ناک می نمود

 

 

 

     به اطاق ملا باشی رفتم و در جیبش  یک ساعت  و یک کیسه پول یافتم و چند نامه سرباز بود , آنها را خواندم  . یکی  از نامه ها  به این مضمون بود که مبلغ یکصد تومان نقد وپنج خروار جنس از رعایای قریه سرکار وصول گردیده ,  حسینعلی  بدهی خود را نداد  واو را به  فلک بستم و عاقبت یک جفت گاوش را گرفتم . هر کس قبض  رسید سرکار  را بیاورد یکصد  تومان نقد موجود است و بندگی خواهد شد . گفت  باید دانست این دهکده  کجاست و صد تومان را بدست  آورد وبعد نامه ای نوشتم که حامل این مکتوب دوست و محرم من حاجی با با بیک است صد تومان را به اوتحویل بدهید وبعد از نوشتن نامه خود را بیرون خانه کشیدم  و بنای دویدن  وفرار  را گذاشتم  . رخت و لباس  ملاباشی را تبدیل  کردم و از شهر بیرون  جستم . یک نفس تا کنار رود کرج  تا ختم و شنیده بودم که دهات و املاک ملاباشی  در حوالی همدان است .

 

    

 

  فصل پنجاه ونه  :      درست کاری با حاجی بابا آمد ونیامد دارد وسرگذشت ملا نادان

 

       

 

 

 

       ده ملا باشی سعید آباد نام داشت به آنجا رسیدم و سراغ ملا عبدل کریم را گرفتم و صدتومان را گرفته به جانب کرمانشاها ن  روانه شدم .

 

می خواستم خودرا به بغداد رسانده سلامت بمانم . سر راه ملا نادان را دیدم که آواز می خواند . گفتم  از میان جاده می روم اگر مرا شناخت من هم او را میشناسم اگر نشناخت از چنگش می جهم . به نزدیکش رسیدم ولی مرا نشناخت گفت اقا ترا بخدا رحمی بکن بجز تو پناهی ندارم و من ایستادم و بنای خنده را نهادم . مرا شناخت و خوشحال شد و به طرفم دوید و کل حکایت را نقل کردم . ضمنا بر من معلوم گردید که ملا نادان نه آن بوده است که پنداشته بودم و از او خواستم که داستان  زندگیش را برایم بگوید  .  گفت سرگذشت من مانند اکثر ایرانیان است امروز پادشاه                  مملکتند و فردا گدای محلت . من همدانیم , پدرم  ملای معتبری  بود و برای اجتهاد جان می داد  , اما از طریق متعارف انحراف ورزید وعده ای       را رد کردند . او با سنی ها بسیار بد بود و این تفکر در من نیز ایجاد شده بود و من به همین منوال ملایی را پیش گرفتم و به قم نزد میرزا قمی رفتم و او مرا پسندید و بعد روزی در خانه صدراعظم روضه ای خواندم و همه را گریاندم و بعد مقبول گردیدم تا به امروز که می بینی .

 

 

 

فصل شصتم :     تدبیر و تهمید حاجی بابا و ملا نادان و کشف این حقیقت اساسی که نابکاران را بیکدیگر اعتماد نشاید

 

 

 

      به ملا نادان گفتم دولت و نکبت ما به تقدیر آسمانی بسته است . در ایران اختیار مردم در دست یکنفر است همانطور که امروز ریشش را میکند فردا مورد الطاف قرارش می دهد. او می خواست که همراهش به همدان بروم و او مرا نگاه می دارد تا آبها از آسیاب بیفتد من هم قبول کردم نادان با عمامه ملا باشی مععم شد , من با کلاه کلاته او مکلا . وعده داد  که از ارسال خبر دریغ ندارد و گفت برای اقامت در ده هر قصه ای به عقلت رسید ,  بساز . او بطرف همدان روانه شد با اسب و لباس ملایی و من به جانب ده رفتم و تصمیم گرفتم به صورت مرد سودا گری که گرفتار دزدان شده بده پناه آورم .

 

 

 

فصل شصت و یکم :      ملا نادان تقاص حاجی بابا را می کشد

 

 

 

ده روز گذشت و از ملا نادان خبری نشد . از قضا یک نفر از اهالی ده که در شهر کار می کرد به ده بر گشت و خبر آورد که یک نفر نسقچی آمد و پسر آقا را با اسبش گرفت و به طهران برد.

 

 

 

فصل شصت و دوم :     حاجی بابا داستان غریب حمام را می شنود و متوجه تقصیر خود می گردد

 

 

 

     با کسوت سوداگری  به سوی کرمانشاه روان شدم و به جستجوی قافله بغداد پرداختم و شنیدم یک دسته زوار و نعش کش رو به کربلا می برند و فکر کرده اند که همزاد ملا باشی بوده  که از حمام  بیرون آمده و شب در خانه خوابیده است . البته  مطلب دیگری بروز کرده بود که در گوشه حمام مقداری رخت کهنه پیدا شده و فهمیدند که متعلق به حاجی بابا نامی دارد , و قاتل را همان حاجی بابا می دانند و در پی او هستند .با خودم قرار گذاشتم که خودم را در لای عبا بپیچم .

 

 

 

     فصل شصت و سه :    گرفتار حاجی بابا و رهایی او

 

 

 

    کاروان براه افتاد و روز اول به سلامت گذشت . روز سوم می بایست  از دهنه ای می گذشتیم که کردها  آنرا بسته بودند  قافله به صورت قشونی در آمده بود . ناگاه مردی روبه من تاخت و گفت این همان است . شخصی که  همراهد بلد بود , عبدالکریم  صد تومانی بود . و آخوندی مرا شناخت و گفت که قاتل ملاباشی است . مراگرفتند و دستهایم را بستند تا نزد زن ملاباشی ببرند . ناگهان نعراهی بلند شد و یک دسته سوار به دره سرازیر شد . خدا پدر کردها را بیامرزد . دستهایم را بازکردند و ژندگی لباسم مرا از برهنه شدن رهانید و قاطر را هم رهانیدم و روی به راه نهادم  .

 

    فصل شصت و چهار :    رسیدن حاجی بابا به بغداد و ملاقاتش با عثمان آقا و در راه تجارت افتادنش

 

 

 

    به استانبول رسیدم و سر وضعم را تغییر دادم و یک عثمانی تمام عیار از آب در آمدم . پاافزار سرخ را هم فراموش نکردم و به دنبال عثمان آقا گشتم و او را یافته و حکایتم را برایش گفتم . عثمان آقا گفت  وقتی به  بغداد رسیدم دیدم خبر مرگم  رسیده و میراثم را قسمت  کرده اند . او گفت حاجی آن صیغه طهرانی  چه بود که به ریش  من بستی  اژدهای هفت  خط بود  و سیلی بر صورتم می نواخت . خلاصه عثمان آقا  از من خواست میهمان او باشم .

 

 

 

    فصل شصت پنج :     معامله چپوق حاجی بابا و دل دختر ارباب خود را بردن

 

 

 

 

 

      عثمان آقا و دوستانش صلاح دانستند که چپوق بخرم که همیشه خریدار دارد . به بیمار دمل بغدادی و یا مرض زخم خرما گرفتار شدم که در صورتم در آمده بود و کم کم مورد توجه دختر عثمان آقا بنام دلارام قرار گرفتم ولی او شکل شتری را درذهنم مجسم می کرد . باهای شترم را بستم و رو به راه نهادم .

 

 

 

   فصل شصت و ششم :    عروسی حاجی بابا  با بیوه زن جوانی و عاقبت این کار

 

 

 

        در روزی از  روزهای  بهار از بغداد به استانبول رفتم در استانبول صد چون مسجد شاه اصفهان دیدیم اگر اصفهان را یک هشت بهشت است استانبول همه جا بهشت است با خودم گفتم ای بابا ما کجا اینجا کجا با عثمان اقا سرای ولده اتاقی گرفتیم و چپوقها را فروختیم و روزگارم روبراه شد با تقلید از ترکها کم حرف می زدم و سنگین راه میرفتم و   وضو را وارونه می گرفتم و نماز را دست به سینه می خواندم و قبول عامه پیدا کردم

 

 

 

   فصل شصت و هفت : عروسی حاجی بابا بات بیوه زن جوانی و عاقبت این کار

 

 

 

 

 

       مدت زمانی گذشت سه شب پی در پی به من اشاره می کرد تا با من اشنا شود کنجکاو شدم زن جوان زیبایی گلی زا به طرف من انداخت . پیره زن جلو آمد و قراری گذشت  سر قرار رفتم و پیره زن گفت  من گیس سفید خانمی که دیدی هستم . دختر تاجر دولت مندی  هستم از اهالی  حلب دو برادر هم دارد تاجر سه ماه پیش فت کرد پسرانش از تجار این این شهر ند بانوی من که شکر آب است در سن شانزده سالگی به شیخ پیز متمولی دادند با نو بسیار نازک طیع . و پاکیزه است شیخ مرد   و ثروتش به خانم رسید و چون زن عاقلیز بود در انتخواب شوهر وسواس بود و با سئوالهایی که از تو کرده  خوشش آمده و می خواهد  با تو ازدواج کند به   طالع خود آفرین گفتم و از حب و  نسب من پرسید گفتم که مردی توانگر بود و نیاکانم از اعراب منصوریه  عریستان هستند  و شاه اسماعیل صفوی  ما  را به ایران فرستاد . نیاکانم از قبیله قریشی و به سلسه بنی هاشم می پیوندد  در مورد مالم  من  نمایندگانی دارم   که مالم را به دادو ستدئ تحویل می دهد پیر زن گفت ستاره و طالعتان را جور بیاورد . به خانه  شکرلب رفتم  و از همان اول  آنجا را مال خود دانستم . محبوبه سرتاپا محجوبه ,  بجز چشمان آهوانش چیزی پیدا نبود وگفت بخاطز میراث شوهر وجهیزیه خودم خواستگار بسیار دارم وبرای آسایش از شر آنها تورا انتخاب کرده ام. قاضی در اتاق پهلو وکالت دارد که صیغه عقد را جاری سازد . صدتومان نقد  وپنجاه تومان  جنس ,  مهریه او کردم وصیغه عقد جاری شد.

 

 

 

   فصل شصت ونه :     حاجی بابا صاحب اعتبار می گردد و باز از اوج عزت به حضیض ذلت می افتد.

 

 

 

     رفتاری در پیش گرفتم که همه مرا آدمی بزرگ زاده پنداشتند و به دیدن برادرهای زنم رفتم و آنها به احترام مرا پذیرفتند. مست شده بودم.

 

 

 

     فصل هفتادم :    بدست خود به بلا افتادن حاجی بابا و شکراب او با شکرلب

 

 

 

     میهمانی بزرگی دادم که بر اعتبارم افزود. با شکر لب مشکل پیدا کردم. روزی با خدم وحشم بدیدن عثمان آقا رفتم وحکایتم را برایش گفتم . هموطنانم مرا شناختند و بنای حسادت گذاشتند , ومرا بدام انداختند . به خانه رفتم وشکرلب پرخاش کنان سررسید که مهر معجلم را بده و من چون عصبانی بودم به او دشنام وناسزا گفتم. او نیز با کنیرانش بر من تاخت وگفت یا تو باشی در این سرا یا من.

 

 

 

 

 

فصل هفتاد و یکم :     پته حاجی بابا روی آب می افتد ومجبور می شود زنش را طلاق بدهد

 

 

 

     برادران خانم با جمعی به دیدنم آمدند و بمن گفتند , حاجی  ما را احمق فرض کرده ای؟  تو دلاک زاده از اصفهان آمدی  واز خاندان  بزرگی دختر گرفتی وتصور کردی مایه افتخار هم  شده ای . همه به سرم ریختند و گفتند باید همین الان  زن را طلاق بدهی  و الا خونت پای خودت . و صیغه طلاق  را جاری  ساختند و هر چه بود گذاشتم و بیرون جستم .

 

 

 

 

 

 

 

    فصل هفتاد و دوم :     پیش آمدی  که از اندوه حاجی بابا کاست و گفت و شنودش با عثمان آقا

 

 

 

       بسراغ عثمان آقا رفتم  و گفت من از همان اول می دانستم  که بلایی سرت خواهد آمد .تو هنوز نمی دانی چشم و هم چشمی چه درد بی درمانی است . تو با آن دبدبه و کوکبه آمدی , چطور  می خواستی   خار چشمان نگردی . گفتم من ایرانیم , و خدا کریم است  , سرم نمی شود . عدالت از اصول دین من است و زیر بار بی عدالتی نمی روم . ما دین  و وطنی داریم و زبانی و ملتی و دولتی .  نامدارانی چون چنگیز و تیمور و نادر از میان ما بیرون آمده اند که پدر ترکها را  سوزانده اند . من  پیش ایلچی  خودمان  می روم و عرض حال  می دهم .  به جانب  سفارت کبرای  ایران ,  به  قصد شرفیابی  در حضور سفیر کبیر شاه ایران رفتم .

 

 

 

    فصل هفتاد و سوم  :     انتقامجویی  حاجی بابا و دیدار با میرزا فیروز ایلچی ایران

 

 

 

    سراغ منزل  ایلچی  را  بنام میرزا فیروز  گرفتم  که مادرش خواهر صدر اعظم بود .  ماجرا   را گفتم و گفت  آفرین کهنه اصفهانی  , دستت درد نکند و خندید و گفت بروم لباس عثمانی را از تن بیرون کنم و باز ایرانی شوم . و گفت من کاری برایت دست و پا خواهم کرد . تو با هوش و گوشی . دامنش را بوشیدم و از اطاق بیرون رفتم .

 

 

 

     فصل هفتاد و چهارم :    احتیاج ایلچی پادشاه به حاجی بابا

 

 

 

      با خود قرار گذاشتم که به دلجویی و جلب خاطر ایلچی  بکوشم و او بمن التفات داشت و با من مشورت  می کرد . در حشر و نشر با ایلچی عالمم , عا لمی دیگر شد , نکات نفهمیده دستگیرم می شد و حرفهای ناشنیده می شنیدم . روزی چاپاری از طهران رسید . و ایلچی بمن گفت تو آدمی هستی که برای من و دولت مغتنم است . اگر مایل به نوکر بابی باشی , کاری میکنم که مایه روسفیدی ایران شوی . چند ماه پیش از جانب بوناپارت , پادشاه فرانسه , سفیری  به طهران  آمد که  می گفت  گرجستان  و تفلیس  و بادکوبه و سایر شیروانات که از قدیم در دست ایرانیان بوده از روسیه گرفته به ایران می دهیم و هند را از دست انگلیس بیرون آورده به شما می دهیم . البته ما شنیده بودیم که فرانسه ای هم وجود دارد . وقتی قهوه و حنا گران شد , گفتند نتیجه جنگ فرانسه با مصر است .  ولی اینکه این بوناپارت که بوده و چه بوده و چطور شاه است بر ما مجهول است . در سابق فرستاده ای از دربار لویی نام که پادشاه فرانسه بوده , به دربار شاه سلطان حسین شهید  آمده است . یکی از  تجار ارامنه  که به خیلی جاها سفر کرده , می گفت  واقعا چنین آدمی وجود دارد و با همه کس در ستیز است . کسی را نداشتیم  که بما بگوید  ,  آیا این بوناپارت می خواهد کلاه ما را بردارد یا نانی پر شال ما بگذارد . اما کفار انگلیسی  که  بین ایران و هند پیله وری می کنند , وقتی  شنیدند  سفیری از  فرانسه  آمده برای  پذیرایی   آن کوشیدند و معلوم شد که این بوناپارت  برای خودش کسی است .  وقتی در طهران بودم چشم براه سفیر انگلیس بودند و این کاغذ هایی که امروز چاپار آورد در باب کیفیت پذیرایی او  و در خصوص عهد نامه ایست  که می خواهد با ما ببندد . اما پادشاه پیش از آنکه خبری برسد نمی خواهد   به این کار دست بزند و مرا فرستاده تا در باره فرانسه و انگلیس اطلاعات کسب کنم . حالا چشم امیدم به توست .  من هم به امید ترقیات در آینده از او جدا شدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      فصل هفتاد و پنج :    سرشناس شدن حاجی بابا و خدمتش به ایلچی

 

 

 

     نسخه وقایع نامه  و دستورالعمل شاه   را از ایلچی گرفتم  و مطا لعه کردم  و آن وقایع نامه , باعث  ترقی و شهرتم شد . وطالب عمده آن وقایع نامه اینچنین بود :  سفارت مآبا , لازم است  تحقیق کنی که وسعت ملک فرنگستان چقدر است و آیا کسی بنام پادشاه فرنگ وجود دارد یا نه و پایتختش کجاست – چند ایل است – آیا شهر نشینند   یا چادر نشین و خوانین آنها کیستند – در باب فرانسه تحقیق کامل بعمل بیاور و ببین که آیا گروهی  دیگرند یا نه  و بوناپارت نام کیست  و کجاست و چکاره است – در باب انگلستان تحقیقات جدا گانه بجا آور و ببین چه مردمانی هستند . آیا اینکه می گویند در جزیره ساکنند و ییلاق و قشلاق نمی کنند و  قوت غالبشان ماهی است زاست است یا دروغ و چطور می شود که یکنفر در جزیره ای بنشینند و هندوستان را فتح کند . و اینکه   بفهمی در بین انگلستان و لندن چه ارتباطی  است . لندن   جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن – در مورد کمپانی هند تحقیق کنی که چه ازتباطی با انگلستان دارد و اینکه دولت انگلستان چگونه حکمرانی می کند – در باب ینگی دنیا تحقیق کن -  تاریخ عمومی فرنگستان را تحریر نما و تفحص کن  که آیا هدایتی  برای  فرنگیها به شاهراه  اسلام انجام شده یا نه – و اینکه پیرزنها بر هندوستان حکمرانی می کنند درست است یا نه .

 

پس از مطالعه کتابچه , بخاطرم  آمد  که با یکی از  منشیان  وزیر  امور  خارجه عثمانی آشنایی دارم و به سراغ او رفتم . و او برایم از ممالک فرنگستان همه را گفت .  مثلا ,  فهمیدم ینگی دنیا , آنور دنیاست که باید با کشتی به آنجا رفت .

 

 

 

      فصل هفتاد و ششم :    تاریخ عمومی اروپا بقلم معجز نسیم حاجی بابا و مراجعت مورخ به ایران

 

 

 

     با آن اطلاعات به حضور سفیر مشرف شدم و بسیار حظ کرد و سرانجام به خیال خود به اندازه کافی  , مطالب و نکاتی برای نوشتن تاریخ عمومی فرنگستان  که پادشاه  تدوین آن را امر  فرموده بود , بدست آوردم . و اطلاعات  را به رشته  تحریر  درآوردم  و به  ایلچی  دادم و  او اصلاحات لازم را بعمل آورد , و بصورت کتتابی درآمد و جلا و تذهیب هم کردیم   تا قابل تقدیم به پیشگاه شاهی  شد .  میرزا فیروز عازم ایران شد و تعهد کرد که مرا با خود ببرد و به خدمت   دولتی بگمارد . به تدارک راه پرداختم و خواستم داغ دلی از هموطنانم  بگیرم و می دانستم که اطلاع دارند , از وابستگان سفارتم . تا مرا دیدند زبان به تملق گشودند . از عثمان آقا نیز خداحافظی کردم .

 

 

 

       فصل هفتاد و هفتم :    مراسم پذیرایی ایلچی فرنگ در ایران

 

 

 

       مراسم پذیرایی ایلچی فرنگ در ایران به این صورت بود که نمی خواست در حضور شاه بایستد و می خواست کلاه از سر بردارد و کفش بپا داشته باشد  اما با این حال هیچ بی احترامی به شاه نکرد .

 

 

 

   فصل هفتاد و هشتم :    حاجی بابا مورد توجه و التفات صدر اعظم قرار می گیرد و دنیا بکامش می شود

 

 

 

      دنیا بکامم بود و من نزد صدر اعظم رفتته رفته جای خود را باز کردم و محبوب طرفین قرار می گرفتم  و خدماتی برای صدر اعظم کردم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  فصل  هفتاد و نهم :   حاجی بابا از نفوذ خود استفاده می نماید و مظهر مراحم صدر اعظم قرار می گیرد

 

 

 

   به هزار مرارت خود را در شهر محرم اسرار صدر اعظم قلمداد کردم و به انگلیسیها  حالی کردم که تا پای من در میان نباشد , کار عالم بنظام نمی رسد . و طرفین در نهایت خرسندی مرا واسطه کار قرار دادند .

 

 

 

    فصل  هشتادم  ( پایان داستان ) :  پایان بد طالعی جاجی بابا و برگشتن بدیار خود با اعتبار زیاد

 

 

 

 

 

      عقد معاهده با گروه مشرکین  در شرف اتمام بود و مقرر شده بود به منظور پیوند بیشتر در دو دولت , سفیری از ایران به لندن گسیل گردد و آنها  میرزا فیروز را در نظر داشتند ومرا به سمت ممنشی او گماردند . و خواستند به اصفهان روم و تحفه هایی   برای دولت انگلستان تهیه کنم و من با عنوان صاحب منصب شاهی در ساعت میمون  وارد اصفهان شدم .  بعد از آن  حاجی بابا  به مصاحبت ایلچی به لندن می رود .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 14:3  توسط پیمانه عسکری